شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

شبح‌روشنفکر

روشنفکری عالمی دارد...

آخرین نظرات

۱۳ مطلب با موضوع «یک‌خط‌فکر» ثبت شده است

بنویس! هیچی نمی‌شه...

بنویس! مخاطب نداری! در حد صفر! (از تعداد آمار و کامنت‌ها معلومه...)

پس بنویس! بی‌خیال همهٔ عواقب!

انقدر حساب و کتاب نکن!

یه چند خطی چرت‌وپرت بنویس و بعد پاک کن!

هر چی به ذهنت رسید بنویس و اگه دیدی خیلی فاجعه است موندنش رو بلاگ، پاکش کن!

ولی اول بنویس!

اول بنویس ها!

گندترین پست عالم رو باید به اسم ما بزنن...

پس بنویس...!

  • ۵ نظر
  • ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۷

ما آدما برای خودمون مشکل می‌سازیم و بعد براش راه‌حل پیدا می‌کنیم. برای مشکلی که خودمون عامل ایجادش هستیم، راه‌حل پیدا می‌کنیم!

  • ۱ نظر
  • ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۷

من همیشه شعارم تو زندگی اینه: «هر کاری رو به گندترین روشی که می‌تونی بکن!»

فقط با یک تفاوت:

«سعی کن به مرور استاندارد گند‌زدن‌ات رو بالا ببری...

به حدی‌که گندزدن تو مساوی چیزی باشه که دیگران باید مدت‌ها براش تلاش کنن!»

  • ۱ نظر
  • ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۰۶:۵۵

به نظرم رسید یکی از مشکلاتم اینه که زیاد از حد «خودافشایی» می‌کنم... رازهامو صادقانه‌تر از اون‌چه باید برملا می‌کنم. پیش کسانی که نباید... حالا «خودافشایی» خودش یعنی دادن اطلاعاتی که به‌نظر می‌رسه می‌شد نگفت؛ یه‌جورایی برملاکردن بیش‌ازحد لزوم خود... حالا من دیگه چه‌جورشم که همین بیش‌ازحد رو هم دارم بیش‌ازحد انجام می‌دم؟!

حتی وبلاگ هم که به نظر می‌رسه جای «خودافشایی»‌یه؛ اما حتی همون هم سبک‌سنگین‌های خاص خودش رو احتیاج داره. مشکلی که من دارم اینه که فکر می‌کنم حساب‌گری و سنجیدن و با رندی و درایت صحبت‌کردن یعنی دروغ؛ متضاد صداقت. سنگی که دیروز به سرم خورد نشون‌م داد که اصلاً این‌طوری نیست. اصلاً صداقت یک مفهوم پیچیده است. چه چیزی راسته؟ چه چیزی دروغ؟ آیا غیر از اینه که تمام حرف‌های ما به نوعی قصه‌ها و معانی‌یی هستن که خودمون به زندگی دادیم؟ آیا غیر از اینه که این مفاهیم و قصه‌ها دائماً درحال تغییر شکل‌یافتن و متحول‌شدن هستن؟ پس چه چیزی راسته؟ بنا به این تعریف، هر جمله‌ای که من در تعریف جهان می‌گم، جز یک دروغ می‌تونه باشه؟

پس مسئلهٔ جهان صداقت نیست؛ مسئله شاید بیشتر این باشه که دروغ‌های قابل‌قبول‌تر رو پیدا کنیم... وگرنه همه‌اش دروغه سرآخر.

در رابطه و ارتباط اما مسئله حتی سخت‌تر هم می‌شه. ما در رابطه دنبال یک چیزی هستیم؛ هدف داریم... پس هر حرفی که به ذهنمون می‌رسه رو لزومی نداره بزنیم. باید ببینیم با زدن اون حرف به چه هدفی می‌خواهیم برسیم؟ آیا اون حرف به‌شدت رک و وقیحانه ما رو به تمام اهداف‌مون می‌رسونه؟ آیا ارتباط ما با دیگران رو قوی و صمیمی‌تر می‌کنه واقعاً؟ یا فقط دیوار احترام‌ها رو خدشه‌دار می‌کنه و دیگران حتی کمتر از گذشته به ما اعتماد می‌کنن؟

به نظرم باید روی این مسائل فکر کنم. و کمی هم پیش خودم نگه دارم!

  • ۱ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۴:۳۴

بزرگ‌ترین خیانت، خیانت به خوده. اینکه از آرزوها و اهداف خودت جدا بیفتی. اینکه قید قول‌هایی که به خودت دادی رو بزنی. این وقتی هی تکرار بشه به‌مرور چیزی از عزت‌نفس آدم باقی نمی‌ذاره. چون هر دفعه که ما قولی به خودمون می‌دیم و بهش عمل نمی‌کنیم، درواقع داریم از کیسهٔ عزت‌نفس‌مون خرج می‌کنیم. و هر بار که عمل نمی‌کنیم، اعتمادمون به حرف خودمون یک‌مقداری خدشه‌دارتر می‌شه.

ما نیاز داریم یک تمرین تخیل انجام بدیم؛ همه‌مون همین حالا که افراد زنده هستند یک لحظه در ذهن‌مون تخیل کنیم مُردن؛ و بعد اون کسانی رو که تصور می‌کنیم، حالا که مُردن، اون‌قدر نسبت بهشون مهربون هستیم که عکس‌شونو روی جلدمون می‌زنیم و براشون یادبود می‌گیریم و محل به نام‌شون می‌زنیم رو همین امروز دریابیم. به قول محمدرضا شعبانعلی، یادهست بگیریم به جای اینکه یادبود برگزار کنیم.

تمام کسانی که برای فوت مریم میرزاخانی ناراحت شدن، خیلی قشنگ‌تر می‌شد که اون روزی که زنده بود درمورد یکی از کاراش که تو زندگی اونا تأثیر مثبت گذاشته پست بذارن و ازش یادهست کنن. مریم میرزاخانی چه کار کرد که زندگی بندهٔ نوعی نه، بندهٔ کاملاً خاص رو، به‌نحوی غنی‌تر کرد...؟ (به قول مارشال روزنبرگ...)

بدترین چیز اینه که آدم قصهٔ زندگی‌شو گم کنه و نفهمه کجای قصه‌شه!

رهگذرها در خیابان؛

از کنار هم می‌گذریم...

بی‌خبر از اینکه

کدام شب یا روز

در کدام رؤیا

ممکن است دوباره

چهرهٔ همدیگر را ببینیم...

کتاب «از اعماق» اسکار وایلد شدیداً پتانسیل فال‌گرفتن داره! هر چند وقت یک‌بار که از خوندن کامل‌اش می‌گذره، می‌تونی به صفحه‌ای یا پارگرافی پُل بزنی ــ بر حسب تصادف ــ و آن تکه را به‌عنوان حکمی کلی و قانونی اساسی برای زندگی و روابط بخونی و لذت ببری!

دقت کردی چجوری وقتی یه آهنگ کرم گوش‌*ات می‌شه، می‌تونی توی همون ذهنت تُندترش کنی و سریع ازش رد بشی؟ حالا فکر کن اگه بتونی همین کارو درمورد پیام‌های منفی والدانه‌ای که تو نوارهایی در مغزت ذخیره شده و هی پلی می‌شه هم انجام بدی، چی می‌شه؟ یعنی می‌تونی سرعت اون نوارا رم کم‌کم یاد بگیری و با تمرین تندتر کنی؛ که سریع‌تر پخش بشن وقتی پخش می‌شن؛ و برن پی کارشون؛ ازشون سریع‌تر خلاص شیم!

نظرت چیه؟ یعنی ممکنه؟ یا اصلاً راه‌حل خوبی نیست؟

* کرم گوش: آهنگی قبلاً شنیده‌شده که به صورت خلق‌الساعه وارد ذهن شده و پخش می‌شه و حالا قطع‌کردن‌ش کار حضرت فیله!