شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

شبح‌روشنفکر

روشنفکری عالمی دارد...

آخرین نظرات

۳۲ مطلب با موضوع «قرار ۳۱ روزه» ثبت شده است

«از امروز قرار گذاشتم که ۳۱ روز، هر روز حداقل یک مطلب چند خطی هم که شده بنویسم. بریم ببینیم چی می‌شه...!»

امروز ۳۱ روز شد؛ ۳۱ روز که بی‌وقفه نوشتم... گاهی تنبلی کردم و کمتر نوشتم. گاهی با نقل نوشته‌های دیگران یا با گذاشتن عکس خواستم کلک بزنم و وبلاگ را اون روز یک‌جوری پر کنم! ولی قشنگ‌ترش این بود که خودم هم چند خطی با قلم شخصی خودم ضمیمه‌اش کنم...

قطعاً یک ماه نوشتن زمان کافی برای یک جمع‌بندی نسبتاً قابل‌اعتنا نیست؛ اما گریزی نیست مرا از ارائهٔ نوعی جمع‌بندی، به‌هرحال.

۱ـ اینکه هر روز خود را مجاب کنی، حداقل چند خطی در وبلاگ شخصی‌ات بنویسی تفاوت زیادی دارد با اینکه خود را مجاب کنی هر روز خاطرات‌ت را در دفترچه‌ای بنویسی یا هر روز که از خواب پا میشی ۳ صفحه هر چه به ذهن‌ت می‌رسد را یادداشت کنی. آن‌جا داری برای دل خودت می‌نویسی و غمی نداری. اما اینجا به‌هرحال می‌دانی مطلبت بلافاصله و واسطه و به‌طور بالقوه می‌تواند توسط هر کسی خوانده شود! پس خودبه‌خود رعایت‌های دیگری وارد عمل می‌شود. آنجا لازم نیست متمرکز هم بنویسی، می‌توانی به هر دری نوکی بزنی و هیچ نگران بی‌دروپیکری نتیجه نباشی؛ ولی اینجا خواه‌ناخواه باید متمرکزتر بنویسی که بشود عنوانی هم برایش پیدا کرد.

۲ـ کار در روزهای اول ساده بود، چون کلی سوژه از زمان ایجاد وبلاگ در ذهن داشتم که می‌خواستم یک‌روز بنویسم. جالب اینجاست که خیلی‌هاشو بعداً بی‌خیال شدم، ولی بعضی‌هاشم نوشتم.

  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۲۶

از کتاب‌خواندن خود یک بازی بسازید. «گیمیفیکیشن» یا «بازی‌سازی» ایده‌ای‌ست که درمورد آن تحقیقات و مطالعات زیادی صورت گرفته و کاربرد آن ثابت‌شده است.

یکی از بازی‌هایی که اخیراً برای خودم ساخته‌ام این است که به جای مطالعه یک کتاب خاص که ممکن است در آن گیر کنم و به این دلیل کلاً روند مطالعاتم کات بخورد، چند کتاب مختلف را به صورت همزمان جلو می‌برم. هر روز فصلی از چند تا کتاب مختلف را می‌خوانم و جلو می‌روم. چون اگر فقط خودم را به یک کتاب محدود کنم، اگر در آن یک کتاب به بن‌بست برسم و حوصله‌ام از خواندن‌اش سر برود، کلاً مطالعه نمی‌کنم و می‌روم مثلاً فیلم می‌بینم. اما اگر در آن واحد گزینه‌های دیگری داشته باشم، می‌توانم آن کتاب را کات بدهم و فعلاً به کتابی جذاب‌تر بپردازم. درست است روند آن کتاب جلو نرفته، ولی روند مطالعه‌ام هم به‌طور کلی ایست نکرده است.

یک بازی دیگر نوشتن نقد یا ریویوئی درمورد هر کتاب است که من در سایت goodreads انجام می‌دهم و چکیده‌ای از آن در منوی کناری وبلاگ‌م هم قرار می‌گیرد. حالا این ریویو می‌تواند کاملاً ابتدایی و ساده باشد؛ لازم نیست حتماً یک شاهکار نقدنویسی خلق کنید! فقط در چند کلمه، برداشت و حس کلی‌تان را درمورد کتاب بنویسید. این‌گونه تشویق می‌شوید که زودتر کتاب‌های بیشتری بخوانید تا ریویوهای جدیدی بنویسید. و ضمناً موقع خواندن کتاب هم توجه‌تان بیشتر به جزئیات آن می‌رود تا سوژه‌هایی برای صحبت‌کردن درمورد کتاب موقعی که نقدش می‌کنید، داشته باشید.

یک بازی دیگر هم می‌تواند این باشد؛ تایم بگیرید که متوسط زمان مطالعه‌تان چقدر است؟ مثلاً یک صفحه را در چند دقیقه تمام می‌کنید؟ این بازی را می‌توانید درمورد یک صفحهٔ خاص انجام دهید یا در مورد چندین صفحه و بعد میانگین بگیرید. می‌توانید میانگین خواندن با صدای بلند یا در سکوت را جداگانه بگیرید و با هم مقایسه کنید! درمورد من مطالعه در سکوت خیلی سریع‌تر بود؛ و مطالعهٔ هر صفحه از کتابی در قطع وزیری به‌طور متوسط ۱ دقیقه طول کشید.

نکتهٔ دیگری که درمورد تثبیت عادت کتاب‌خوانی مهم بوده و بهش پی بردم اینه که سعی کنید از وقت‌های مرده‌تون برای کتاب‌خوانی استفاده کنید. سعی کنید اولین کاری که در روز انجام می‌دید کتاب‌خوندن باشه. نذارید برای بعداً. و فقط هم شروع کنید به خوندن. اصلاً نگران تموم‌کردن یک فصل یا کل کتاب نباشید. فقط شروع کنید و خودش خود‌به‌خود جلو می‌ره...

  • ۱ نظر
  • ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۳

به نظرم رسید یکی از مشکلاتم اینه که زیاد از حد «خودافشایی» می‌کنم... رازهامو صادقانه‌تر از اون‌چه باید برملا می‌کنم. پیش کسانی که نباید... حالا «خودافشایی» خودش یعنی دادن اطلاعاتی که به‌نظر می‌رسه می‌شد نگفت؛ یه‌جورایی برملاکردن بیش‌ازحد لزوم خود... حالا من دیگه چه‌جورشم که همین بیش‌ازحد رو هم دارم بیش‌ازحد انجام می‌دم؟!

حتی وبلاگ هم که به نظر می‌رسه جای «خودافشایی»‌یه؛ اما حتی همون هم سبک‌سنگین‌های خاص خودش رو احتیاج داره. مشکلی که من دارم اینه که فکر می‌کنم حساب‌گری و سنجیدن و با رندی و درایت صحبت‌کردن یعنی دروغ؛ متضاد صداقت. سنگی که دیروز به سرم خورد نشون‌م داد که اصلاً این‌طوری نیست. اصلاً صداقت یک مفهوم پیچیده است. چه چیزی راسته؟ چه چیزی دروغ؟ آیا غیر از اینه که تمام حرف‌های ما به نوعی قصه‌ها و معانی‌یی هستن که خودمون به زندگی دادیم؟ آیا غیر از اینه که این مفاهیم و قصه‌ها دائماً درحال تغییر شکل‌یافتن و متحول‌شدن هستن؟ پس چه چیزی راسته؟ بنا به این تعریف، هر جمله‌ای که من در تعریف جهان می‌گم، جز یک دروغ می‌تونه باشه؟

پس مسئلهٔ جهان صداقت نیست؛ مسئله شاید بیشتر این باشه که دروغ‌های قابل‌قبول‌تر رو پیدا کنیم... وگرنه همه‌اش دروغه سرآخر.

در رابطه و ارتباط اما مسئله حتی سخت‌تر هم می‌شه. ما در رابطه دنبال یک چیزی هستیم؛ هدف داریم... پس هر حرفی که به ذهنمون می‌رسه رو لزومی نداره بزنیم. باید ببینیم با زدن اون حرف به چه هدفی می‌خواهیم برسیم؟ آیا اون حرف به‌شدت رک و وقیحانه ما رو به تمام اهداف‌مون می‌رسونه؟ آیا ارتباط ما با دیگران رو قوی و صمیمی‌تر می‌کنه واقعاً؟ یا فقط دیوار احترام‌ها رو خدشه‌دار می‌کنه و دیگران حتی کمتر از گذشته به ما اعتماد می‌کنن؟

به نظرم باید روی این مسائل فکر کنم. و کمی هم پیش خودم نگه دارم!

  • ۱ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۴:۳۴

«کلمات پنجره‌اند یا دیوارند...»

اون سنگی که می‌گفتن حواست نباشه یه روز بدجوری به سرت کوبیده می‌شه، امروز به سرم کوبیده شد.

هیچ‌وقت به حقیربودن کلمات اعتقاد نداشتم. معتقد بودم هر چیزی تو عالم رو بالاخره یه روزی می‌شه با زبان توصیف کرد و حد و مرزشو کشید.

امروز فهمیدم یک زبانی هست که حتی از زبان کلمه و جمله هم پایبندی بهش واجب‌تره.

زبان انسانیت. زبان مهربانی. زبان همدلی. زبان «فهمیدن نیاز طرف مقابل»...

امروز با «دیرکرد» پست روزمو می‌ذارم چون اتفاقی که امروز برام رخ داد به حدی برام هشدار بزرگی بود که تا همین الآن نتونستم از سنگینی‌اش رها بشم. و شاید روزها باید بشینم و فقط به کاری که کردم فکر کنم... مطمئنم بخشیده می‌شم. وقتی خالقی انقدر بخشنده باشه، مطمئنم بنده‌هاش هم «عیب‌پوشی» رو از خالق‌شون یاد می‌گیرن و انجام می‌دن.

من اما درگیر اینم که خودم با چه رویی و چه حالی، اون حرفا رو زدم و حالا باید با چه رویی و حالی، با نتیجه‌اش روبه‌رو بشم...

«مهم نیست ما چی می‌گیم؛ مهم اینه دیگران چی میشنون...»

کلمات پنجره‌اند

(یا دیوارند)

من احساس می‌کنم با کلمات تو بسیار محکوم شده‌ام،
من احساس می‌کنم بسیار قضاوت شده‌ام و طرد شده‌ام؛
قبل از آن‌که بروم باید بدانم:
آیا می‌خواستی همین را بگویی؟

قبل از آن‌که دفاعم را آغاز کنم،
قبل از آن‌که با رنجش یا ترس صحبت کنم،
قبل از آن‌که دیواری از کلمات بسازم،
به من بگو آیا درست شنیده‌ام؟

کلمات پنجره‌اند، یا دیوارند،
آن‌ها ما را محکوم می‌کنند، یا آزاد می‌سازند.
وقتی صحبت می‌کنم یا وقتی می‌شنوم،
باشد که نور عشق از درون من بتابد.

چیزهایی است که نیاز دارم تا بگویم،
چیزهایی که برای من بسیار مهم‌اند،
اگر کلماتم منظور مرا واضح بیان نمی‌کنند،
آیا کمکم خواهی کرد تا راحت باشم؟

اگر به نظر می‌رسد که تو را تحقیر کرده‌ام،
اگر احساس کردی به تو توجه نکرده‌ام،
سعی کن در میان کلماتم بشنوی
احساسات مشترک‌مان را.

روث ببرمیر

  • ۰ نظر
  • ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۱۴

۴ روز بیشتر نمونده. ۴ روز و ۴ پست. و بعد آزادی!

امروز می‌خوام درهم و برهم بنویسم. هر چیزی به ذهنم میاد و این روزا دغدغه‌مه. هدیه به تمام کسایی که منو میشناسن و یواشکی به اینجا سرک می‌کشن تا چیزی درموردم بفهمن که در برخوردهای متقابل هیچوقت نمی‌تونن بپرسن و بیرون بکشن!

  • ۰ نظر
  • ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۴

نیاز... نیاز به چیز... نه نیاز به شخص...

نیاز به شخص، یعنی وابستگی؛ نیاز به چیز، یعنی نیاز انسانی.

من نیاز به چیزها دارم... نیاز دارم به هوا، غذا، محبت، دیده‌شدن و هزار تا چیز دیگه...

این عادی‌یه و طبیعی.

کسی نمی‌گه که من فردی نیازمند یا ضعیف هستم. چرا؟ صرفاً به این خاطر که تمام احتیاجات فیزیکی و روانی مختص هر بنی‌بشری رو دارم؟ به هر حال، من که خدا نیستم؛ یک انسانم از گوشت و پوست و نورون و عصب! و نیازهای مادی و غیرمادی‌ام باید برطرف بشه تا بتونم «زنده» باشم...

اما نیاز به یک انسان دیگه، هر چند که اون هم بنا به تعریفی میشه گفت «نرمال»ـه، به این معنا که دوروبرمون یا برای خودمون اتفاق میفته، و می‌تونیم به عنوان یک واقعیت جریان‌دار در جامعهٔ انسانی بپذیریم‌ش («نرمال» از این نظر...)، ولی واقعیتی‌یه که مشکلاتی برای هر دو طرف ماجرا ایجاد می‌کنه.

  • ۰ نظر
  • ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۲

نوشتن؛ نوشتن و نترسیدن؛ افشای راز؛ گفتن حرفی که می‌شد نگفت...

شاید سخت باشد، یا آسان. شاید سهل باشد یا ممتنع.

اما چیزی برای مخفی‌کردن نیست...

ممکن است مخاطب را آن‌قدر بد و پلید تصور کنی که نخواهی رموزت را بفهمد...

اما چه رمزی؟ چه رازی؟

در سکوت می‌توان فرمانروایی کرد... می‌توان هیچ نگفت و اجازه داد قوهٔ تخیل مخاطب، فقط بهترین‌ها را در تو فرافکند و پروجکت کند.

یا می‌توان حرف زد و دیکته را نوشت و منتظر تصحیح معلم ماند. معلمی که بیشترین درس‌ها را می‌توان از آنان آموخت؛ مردم...

روشنفکرنماهای بی‌شعور، مخاطب را احمق فرض کرده و تنها برای سطحی‌ترین امیال آن‌ها حساب باز می‌کنند. نمی‌دانند که این باور آن‌هاست که خودش مقدمات حقیقت‌پیداکردن خود را فراهم می‌کند.

هر چه از مردم بخواهی همان می‌شوند. اگر آن‌ها را خنگ و نادان فرض کنی، احمقانه عمل می‌کنند تا تو به پیشگویی‌ات تحقق ببخشی. اما کافی‌ست به ‌آنها به اندازهٔ کافی اعتماد کنی؛ به توان‌شان، به فهم و شعورشان، تا به تو نشان دهند باید حالاحالاها دفتر و قلم‌ت را دم‌دست نگه داری و ازشان نوت برداری و درس بگیری.

  • ۰ نظر
  • ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۲

وقتی فیلم می‌بینی، زمان، نحوهٔ گذر دیگری پیدا می‌کند.

۲ ساعتی که پای فیلم می‌نشینی، انگار دیگر متعلق به زمانی که از زندگی خودت می‌گذشت نبوده‌ای و چند ساعت یا چند روز یا چند ماه یا چند سال در دنیایی وقت گذراندی که از جنس رؤیا بود...

وقتی تیتراژ نهایی فیلم شروع می‌شود و برمی‌گردی به زمان حال، تازه می‌فهمی این حس را. تازه این حس جابجایی زمانی را درک می‌کنی. شاید مشابه حسی باشد که بعد از سفر با هواپیما به یک کشور خارجی به آدم دست می‌دهد... که انگار از یک حوزهٔ زمان-مکانی خاص به حوزهٔ زمان-مکانی متفاوتی سردرآورده است. نمی‌دانم؛ تابحال چنین سفری را تجربه نکرده‌ام...

من خیلی چیزها را تجربه نکرده‌ام... اما به کمک فیلم‌ها، توانستم شمه‌ای از آن‌ها را بچشم یا لمس کنم... فیلم‌ها مرا بزرگ کردند؛ به من تجربه‌هایی را هدیه دادند که اگر زندگی واقعی خودم می‌خواست آن‌ها را به من هدیه کند، چندبرابر دردآورتر بود... (البته گاهی هم چندبرابر لذت‌بخش‌تر...)

من به مدد اینکه می‌دانستم روی صندلی سینما یا جلوی تلویزیون خانه‌ام امنیت دارم و می‌توانم در عین نزدیکی به کرکتر فیلم، از او دور باشم و همواره این امنیت خاطر را به خود بدهم که این من نیستم که چنین وقایعی برایش رخ می‌دهد، توانستم بسیاری از دردناک‌ترین لحظات زندگی بشری را لمس کنم.

در حد درک همان سنی که داشتم... اما لمس کردم. و با فیلم‌ها بزرگ شدم، رشد کردم، و آدم بهتری شدم...

  • ۰ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۵

در پست امروز می‌خوام یک چیستان مطرح کنم...

معنی این عبارت چیست؟

King Tame Some Islands

جواب رو کامنت کنید. به اولین نفری که پاسخ درست بده، یک تلفن همراه جایزه داده می‌شه!

  • ۲ نظر
  • ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۰

Self-fulfilling Prophecy یک مفهومه؛ درواقع یک اصطلاحه که به یک مفهوم اشاره داره. این اصطلاح رو من بارها توی فیلم‌ها و پادکست‌های خارجی شنیده بودم، امّا هیچ‌وقت نَشِسته بودم راست و حسینی به معنی‌ش عمیق بشم. بارها هم شنیدمش ها... می‌دونستم تقریباً تو چه حوالی‌یی هست، ولی نه اینجوری که بتونم برای کسی تعریفش کنم. تا اینکه یکی دو هفته پیش، تو اتاق مشاوره با خانم معلم صحبت‌ش پیش اومد... خانم معلمی که هم معلمه، هم دوست، هم تراپیست و مشاور...

  • ۰ نظر
  • ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۰