بهتر دیدن

روزنوشته‌های فرید ذاکری

۴ مطلب با موضوع «عشق فیلم» ثبت شده است

۲۳:۲۴۲۱
مرداد

اهمیت «دونستن زبان» در تماشای فیلم

فیلمی که زبونشو ندونی، راحت‌تر می‌تونه تو رو گول بزنه تا فکر کنی دغدغهٔ حرف و شعارهایی که می‌ده رو واقعاً داره. چون وقتی زبان رو بلد نیستی، تقریباً نیمی از لحن بیان‌شو نمی‌فهمی و جزئیات و ظرافت‌های کلامی رو نمی‌تونی بفهمی. فقط با عنصری به اسم متن زیرنویس یا صدای دوبله طرفی و برات مهم نیست که خود کلمات این متن و نحوهٔ بیان‌ش در زبان اصلی فیلم یعنی نصف قضیه؛ شاید حتی بیشتر از نیم قضیه...

اصلاً این حرفه با این کلمات در این زبان خاص و با این لحن مشخصی که این بازیگر داره اداش می‌کنه و زبان تن‌ش، می‌تونه منو مجاب کنه به پذیرش و باور؟ من باور می‌کنم این بابا درد داره؟ یا شاده؟ یا عاشقه؟ فقط به شعار این چیزا نیست که. باید تو تمام این جزئیات من باورم بشه و با باور من کار کنه.

وقتی زبون‌شو نمی‌فهمم مجبورم رجوع کنم به ترجمه؛ حجاب زیرنویس، حجاب دوبله و حجاب ترجمه. اینا می‌شن سپر بلای فیلم و به کمکش میان و براش هویتی و فضایی می‌سازن که آدم زودتر خر بشه؛ ولی واقعیت یک چیز دیگه‌اس.

تو توی ترجمه (حالا چه به‌صورت دوبله چه زیرنویس) فقط یه سطح شعاری از فضای کلامی روایت و فیلم سرت می‌شه. اگه طرف می‌گه: عشق! این عشقه تو ترجمه یه‌جور دیگه می‌شه و بهتر از اصل درمیاد؛ که تو می‌گی: «آره؛ عشق!»

ولی اگه به زبانش و البته فرهنگ اون زبان مسلح بودی می‌فهمیدی که تو این‌جا (مثلاً سوئد) عشقو این‌طوری نمی‌گن؛ این بیشتر وابستگی‌یه تا عشق؛ یا هوسه؛ یا یه چیز دیگه‌اس؛ خلاصه عشق نیست.

این می‌شه که آدم گول حجاب‌ها رو می‌خوره و جاهای خالی رو به خوبی و پاکی خودش پُر می‌کنه و فکر می‌کنه خبری‌یه. درحالی‌که در اصل اون اثر اون خبره نبوده و طرف گول خورده.

اگه حرف من رو قبول ندارید، از زبان یک نویسندهٔ مشهور آمریکایی بشنوید:

«اخیراً برت ایستون الیس نویسندهٔ رمان‌های معروفی چون «روانی آمریکایی» اعلام کرده که مدتی پیش با تعدادی از تهیه‌کنندگان اجرایی (Executive Producers) بتمن شام خورده و آن‌ها از مشکلات متعدد فیلمنامه گلایه داشته‌اند.

اما استودیو در مقابل گفته که به این مسائل اهمیت نمی‌دهد چون باید با بتمن چندصد میلیون پول دربیاورد و بیش از ۷۰٪ تماشاگران اصلاً فیلم را به زبان انگلیسی نمی‌بینند و از جزئیات داستان سردرنمی‌آورند!»

عشق فیلم
قرار ۳۱ روزه

۲۴

زمان فیلم‌دیدن

۲۳:۴۵۰۳
مرداد

وقتی فیلم می‌بینی، زمان، نحوهٔ گذر دیگری پیدا می‌کند.

۲ ساعتی که پای فیلم می‌نشینی، انگار دیگر متعلق به زمانی که از زندگی خودت می‌گذشت نبوده‌ای و چند ساعت یا چند روز یا چند ماه یا چند سال در دنیایی وقت گذراندی که از جنس رؤیا بود...

وقتی تیتراژ نهایی فیلم شروع می‌شود و برمی‌گردی به زمان حال، تازه می‌فهمی این حس را. تازه این حس جابجایی زمانی را درک می‌کنی. شاید مشابه حسی باشد که بعد از سفر با هواپیما به یک کشور خارجی به آدم دست می‌دهد... که انگار از یک حوزهٔ زمان-مکانی خاص به حوزهٔ زمان-مکانی متفاوتی سردرآورده است. نمی‌دانم؛ تابحال چنین سفری را تجربه نکرده‌ام...

من خیلی چیزها را تجربه نکرده‌ام... اما به کمک فیلم‌ها، توانستم شمه‌ای از آن‌ها را بچشم یا لمس کنم... فیلم‌ها مرا بزرگ کردند؛ به من تجربه‌هایی را هدیه دادند که اگر زندگی واقعی خودم می‌خواست آن‌ها را به من هدیه کند، چندبرابر دردآورتر بود... (البته گاهی هم چندبرابر لذت‌بخش‌تر...)

من به مدد اینکه می‌دانستم روی صندلی سینما یا جلوی تلویزیون خانه‌ام امنیت دارم و می‌توانم در عین نزدیکی به کرکتر فیلم، از او دور باشم و همواره این امنیت خاطر را به خود بدهم که این من نیستم که چنین وقایعی برایش رخ می‌دهد، توانستم بسیاری از دردناک‌ترین لحظات زندگی بشری را لمس کنم.

در حد درک همان سنی که داشتم... اما لمس کردم. و با فیلم‌ها بزرگ شدم، رشد کردم، و آدم بهتری شدم...

به قولِ
عشق فیلم

بهروز افخمی

پدرم درآمد!

۱۲:۰۳۱۸
ارديبهشت

من همیشه می‌گویم «گاوخونی» گسترش این ضرب‌المثل عجیب است که پدرم درآمد. ما معمولاً این ضرب‌المثل را وقتی به کار می‌بریم که خیلی وضعیت بدی داریم. مثل این است که کابوس ما این است که پدرمان از قبر بیرون بیاید.

به قولِ
عشق فیلم

گیلرمو دل‌تورو

فیلم «یک جوراب در دست»

۲۳:۳۶۱۷
ارديبهشت

زودیاک فیلم «یک جوراب در دست» است. به این معنا که اگر تلویزیون در حال نشان‌دادن‌اش باشد و شما در حال لباس‌پوشیدن با یک جوراب در دست، می‌نشینید و فیلم را تا انتها نگاه می‌کنید.

بهتر دیدن

اگه از من بپرسین بزرگ‌ترین میشن‌ات تو زندگی چیه، خواهم گفت: بهتر دیدن... اینجا محفلی‌یه برای مشق‌کردن این مسئله.

لحظه‌نگار
یک‌خط‌نظر
درهٔ من چه سرسبز بود!
جان فورد

یک فیلم بهشتی. جهان فیلم انگار درست در نقطهٔ وسط اسطوره و واقعیت قرار گرفته. آدم‌های فیلم رو که می‌بینیم، در سادگی ولزی‌شون، خداخدا می‌کنیم اگه مردیم تو یه همچین بهشتی سردربیاریم. مادر؛ پدر؛ پسرا؛ دختر؛ کشیش؛ اون دو تا مربی بوکس؛ کارگرا؛ همه و همه. همه‌شون از پس شدیداً خاص و منحصربه‌فردبودن‌شون تبدیل می‌شن به اسطوره. بخصوص مادر و پدر فیلم فوق‌العاده‌ان. حتی عروس خانواده هم خوبه. همه‌چی اندازه. همهٔ کارکترا به‌جا و خوب‌پرداخت‌شده. واقعاً یک شاهکار تمام‌عیاره این فیلم. و عجب عقاید درست‌حسابی و مدرنی درمورد خدا و دین در فیلم موجوده. و عجب در عین احترام به سنت، سمت‌وسوش به جلورفتن‌ـه. و عجب پدر و مادر مسئله‌حل‌کن و کارراه‌اندازی... با همهٔ شوخی‌ها و سربه‌سرگذاشتناشون... این یعنی شخصیت‌پردازی؛ این یعنی آدم‌درست‌کردن تو مدیوم سینما که واقعا نظیرشو شاید فقط تو فیلمای دیگهٔ خود فورد بشه پیدا کرد.

...