شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

شبح‌روشنفکر

روشنفکری عالمی دارد...

آخرین نظرات

۱۴ مطلب با موضوع «عشق فیلم» ثبت شده است

«روانی» هیچکاک (۱۹۶۰) فیلمی بود که به‌شدت در فرهنگ عامهٔ آمریکایی نفوذ کرد. در ۵۰ سالی که از ساخت‌ش می‌گذره، هم فیلم درادامه‌اش ساختن، و هم فیلم تحت‌تأثیرش ساختن... بنابراین وقتی سریال «مُتلِ بِیتْز» (۲۰۱۳) رو گذاشتم ببینم، انتظارام کاملاً پایین بود... امّا چیزی که باهاش مواجه شدم شوکه‌ام کرد. هیچ‌کس نمی‌تونه با هیچکاک رقابت کنه، ولی تو این دوره‌زمونه بتونی یک همچین سریال خوش‌فرم و خوش‌قصه‌ای بسازی، اونم با اقتباس از «استاد»... و بتونی مخاطب امروزی رو با «تعلیق» آشنا نگه داری، خیلی حرفه...

بازی ورا فارمیگا در نقش «نورما» فوق‌العاده است؛ فردی هایمور (همون پسرکوچولویی که تو «چارلی و کارخانهٔ شکلات‌سازی» باهاش آشنا شدیم و الآن برای خودش جوونی شده...) هم انتخاب خوبی‌یه برای «نورمن»، هم بازیش خوبه... شخصیت‌های فرعی مثل «دیلن» و «اما» هم خیلی خوب درمیان و در طول تمام فصل‌ها، در کنار ۲ شخصیت اصلی جلو میان و شخصیت‌پردازی می‌شن... و بازی‌هاشون هم خوبه.

امّا سؤالی که برای خیلی‌ها ممکنه پیش بیاد اینه که این سریال چقدر به رمان یا فیلم «سایکو» نزدیکه؟ آیا باید انتظار یک اقتباس موبه‌مو از فیلم هیچکاک رو داشته باشیم یا نه؟ جواب اینه که، این سریال ۵ فصل داره. هر فصل‌اش از ۱۰ قسمت ۴۵ دقیقه‌ای تشکیل شده. ۴ فصل اول که هیچی؛ تازه در فصل ۵مش کمی تنه به وقایع «روانی» هیچکاک زده می‌شه؛ فقط «تنه»، و خوشبختانه توی دام بازسازی موبه‌موی اثر هیچکاک نمیفته (برخلاف گاس ون سنت که این اشتباه رو مرتکب شد...)

اتفاق و این تغییراتی که در فصل ۵ میفته، تفاوت شخصیت «ماریون» سریال با فیلم هیچکاک، و شباهت‌های بعضی نماها در عین تفاوت‌های اساسی‌یی که دارن... همه و همه می‌تونست در «اجرا» یک فاجعهٔ به‌تمام‌معنا ازآب‌دربیاد... ولی اتفاق جالب اینه که تمام این شباهت‌ها و تفاوت‌ها اصلاً در اجرا بد درنیومدن... و جالب اینجاست که سریال، به شخصیت‌هایی که خودش ساخته بیشتر پای‌بنده، تا شخصیت‌هایی که ممکنه مخاطبا با «روانی» یک تصور دیگری ازشون داشته بوده باشن... چون ۴ فصل با این شخصیت‌های خاص ما جلو اومدیم... مادر اینجا خیلی با مادر «روانی» فرق داره... نورمن فرق اساسی داره (از سن‌اش بگیرید تا کل وجوه شخصیتی‌اش)... و قصه در اواخر دههٔ ۵۰ اتفاق نمیفته، بلکه مالِ امروزه... پس همهٔ اینا، اگر نمی‌انجامید به تغییرات اساسی نسبت به «سایکو» جای تعجب داشت...

ولی یک چیز دیگه هم جای تعجب می‌داشت؛ شاید بیشتر جای اعتراض. چه‌چیزی؟ اگر تمام این تغییرات، در بافت این روایت امروزی از دنیای «نورمن» و مادرش، چفت نمی‌شد... و به‌نظر رابطهٔ نورمن با مادرش لوس و غیرقابل‌باور می‌رسید... ولی این اتفاق نمیفته... و فیلمنامه و بازی‌ها و فرم تصویری کار همه و همه موفق می‌شن ما رو با این ماجرا همراه کنن و حس‌های ما رو به‌درستی به جنب و جوش دربیارن... این دستآورد بزرگی‌یه...

یک فیلم بهشتی. جهان فیلم انگار درست در نقطهٔ وسط اسطوره و واقعیت قرار گرفته. آدم‌های فیلم رو که می‌بینیم، در سادگی ولزی‌شون، خداخدا می‌کنیم اگه مردیم تو یه همچین بهشتی سردربیاریم. مادر؛ پدر؛ پسرا؛ دختر؛ کشیش؛ اون دو تا مربی بوکس؛ کارگرا؛ همه و همه. همه‌شون از پس شدیداً خاص و منحصربه‌فردبودن‌شون تبدیل می‌شن به اسطوره. بخصوص مادر و پدر فیلم فوق‌العاده‌ان. حتی عروس خانواده هم خوبه. همه‌چی اندازه. همهٔ کارکترا به‌جا و خوب‌پرداخت‌شده. واقعاً یک شاهکار تمام‌عیاره این فیلم. و عجب عقاید درست‌حسابی و مدرنی درمورد خدا و دین در فیلم موجوده. و عجب در عین احترام به سنت، سمت‌وسوش به جلورفتن‌ـه. و عجب پدر و مادر مسئله‌حل‌کن و کارراه‌اندازی... با همهٔ شوخی‌ها و سربه‌سرگذاشتناشون... این یعنی شخصیت‌پردازی؛ این یعنی آدم‌درست‌کردن تو مدیوم سینما که واقعا نظیرشو شاید فقط تو فیلمای دیگهٔ خود فورد بشه پیدا کرد.

  • ۰ نظر
  • ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۱

فیلم آشغالی بود. هیچی نداشت. نه شخصیت؛ نه انگیزه؛ نه حس؛ ناتوان بود در ایجاد حس. دی‌کاپریو ادای دوست‌داشتن زن و بچه‌شو درمیاورد؛ هیچ دوست‌داشتنی به معنای جدی نبود. و هزار تا مشکل منطقی که فیلمنامه داشت. و واقعاً هم که خرس بهترین بازیگر فیلم بود!

  • ۱ نظر
  • ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۷

چند قسمت اولشو دیدم. با اینکه از همون ۲ قسمت اول به نتیجه رسیده بودم که ضعیفه ولی بنابه‌دلایلی این‌بار دلم می‌خواست فرصت بیشتری به یک سریال بدم. ۵ و نیم قسمت به زور باهاش جلو رفتم. خیلی چرت‌وپرت بود. همه مقوا بودن. نه بازی خوب داشت؛ نه قاب‌بندی‌ها درست و تأثیرگذار بودن. قصه هم هیچی نداشت. هر سکانس حداکثر یک گزاره یا خبر رو به بیننده منتقل می‌کرد و هیچ جزئیات انسانی و ویژگی‌ها و ریزه‌کاری‌های رفتاری باورپذیر و آدمیزادی نداشت. سکانس‌های کوتاه و بی‌حس‌وحال؛ فضای بی‌روح و دیجیتال و افسرده. نه دوست‌دختر بود؛ نه تجربه. هیچی نبود. حیف وقت! از پشت شیشه‌های پنجره نماگرفتن و نورپردازی مینی‌مال و ادایی، هیچی به من نمی‌ده. تو لانگ‌شات حس‌درآوردن کار هر کسی نیست. باید کلوزآپ بگیری و بتونی حس در من ایجاد کنی. وقتی نمی‌تونی، به کاراکترای خودت نزدیک نمی‌شی تا مسئله‌نداشتن‌ات لو نره...

  • ۰ نظر
  • ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۱

فیلمی که زبونشو ندونی، راحت‌تر می‌تونه تو رو گول بزنه تا فکر کنی دغدغهٔ حرف و شعارهایی که می‌ده رو واقعاً داره. چون وقتی زبان رو بلد نیستی، تقریباً نیمی از لحن بیان‌شو نمی‌فهمی و جزئیات و ظرافت‌های کلامی رو نمی‌تونی بفهمی. فقط با عنصری به اسم متن زیرنویس یا صدای دوبله طرفی و برات مهم نیست که خود کلمات این متن و نحوهٔ بیان‌ش در زبان اصلی فیلم یعنی نصف قضیه؛ شاید حتی بیشتر از نیم قضیه...

اصلاً این حرفه با این کلمات در این زبان خاص و با این لحن مشخصی که این بازیگر داره اداش می‌کنه و زبان تن‌ش، می‌تونه منو مجاب کنه به پذیرش و باور؟ من باور می‌کنم این بابا درد داره؟ یا شاده؟ یا عاشقه؟ فقط به شعار این چیزا نیست که. باید تو تمام این جزئیات من باورم بشه و با باور من کار کنه.

وقتی زبون‌شو نمی‌فهمم مجبورم رجوع کنم به ترجمه؛ حجاب زیرنویس، حجاب دوبله و حجاب ترجمه. اینا می‌شن سپر بلای فیلم و به کمکش میان و براش هویتی و فضایی می‌سازن که آدم زودتر خر بشه؛ ولی واقعیت یک چیز دیگه‌اس.

تو توی ترجمه (حالا چه به‌صورت دوبله چه زیرنویس) فقط یه سطح شعاری از فضای کلامی روایت و فیلم سرت می‌شه. اگه طرف می‌گه: عشق! این عشقه تو ترجمه یه‌جور دیگه می‌شه و بهتر از اصل درمیاد؛ که تو می‌گی: «آره؛ عشق!»

ولی اگه به زبانش و البته فرهنگ اون زبان مسلح بودی می‌فهمیدی که تو این‌جا (مثلاً سوئد) عشقو این‌طوری نمی‌گن؛ این بیشتر وابستگی‌یه تا عشق؛ یا هوسه؛ یا یه چیز دیگه‌اس؛ خلاصه عشق نیست.

این می‌شه که آدم گول حجاب‌ها رو می‌خوره و جاهای خالی رو به خوبی و پاکی خودش پُر می‌کنه و فکر می‌کنه خبری‌یه. درحالی‌که در اصل اون اثر اون خبره نبوده و طرف گول خورده.

اگه حرف من رو قبول ندارید، از زبان یک نویسندهٔ مشهور آمریکایی بشنوید:

«اخیراً برت ایستون الیس نویسندهٔ رمان‌های معروفی چون «روانی آمریکایی» اعلام کرده که مدتی پیش با تعدادی از تهیه‌کنندگان اجرایی (Executive Producers) بتمن شام خورده و آن‌ها از مشکلات متعدد فیلمنامه گلایه داشته‌اند.

اما استودیو در مقابل گفته که به این مسائل اهمیت نمی‌دهد چون باید با بتمن چندصد میلیون پول دربیاورد و بیش از ۷۰٪ تماشاگران اصلاً فیلم را به زبان انگلیسی نمی‌بینند و از جزئیات داستان سردرنمی‌آورند!»

  • ۰ نظر
  • ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۴

خیلی شعاری بود. قبول دارم به لحاظ بصری جلوتر از استاندارد ما بود ولی از لحاظ شخصیت‌پردازی و منطق قصه و بازی‌ها خیلی کم داشت. چیزای خوبی هم توش بودا؛ مثل بعضی طنازی‌هایی که در قسمت دانشمند اتمی داشت؛ ولی همون باز این مشکل رو برای مخاطب ایجاد می‌کرد که این چه دانشمند هسته‌ای‌یه که انقدر گیره و پخمه‌اس؟ این چیش به دانشمندا رفته؟ چی از دانشمندبودنش و اهمیتش و دلیل ترورش می‌فهمیم؟ هیچی! چهار تا کلاس درس نشون دادن که چیزی رو حل نکرد. بازی پرستویی و زارعی هم خیلی کلیشه‌ای و ناباورانه بود. یعنی کمترین اعتقادی تو بیان و صورت‌شون حس می‌کردی؟ نمی‌کردی! بقیه هم که مقوا و آکسسوار صحنه!

  • ۰ نظر
  • ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۰۵:۵۲

فاجعه‌ای تاریخی بود. فیلمی مستهجن و مبتذل که نمونه‌اش را از امثال ایرج قادری هم سراغ نداری. بعد آقای ادای‌روشنفکری‌درآر طرفدار «سایکو»ی هیچکاک و کنعان‌بساز و بافرهادی‌کار‌کن، مانی حقیقی اونو ساخته و تو تیزرش هم گفته: آخرین درددل مانی حقیقی! آخه چه درددلی تو این خزعبل بود؟ نمی‌دونم؛ شاید عقل من نمی‌رسه و یک فیلم لایه‌لایهٔ انتقادی پارودی پاستیش بوده! نمی‌دونم! شاید منظور بزرگ‌تری در لایه‌های زیرین‌اش بوده. ملت هم که همین‌طوری الکی‌خوش به هر شوخی بی‌نمکی می‌خندن. منتظرن کوچک‌ترین چیز خلاف نُرم و تابو بهشون نشون بدی تا روی صندلی‌شون غش کنن!

  • ۰ نظر
  • ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۰۵:۴۸

آیا فیلم اصلاً فرانسوی بود؟ فرانسوی‌ها با تمام ضعف‌هایشان، حداقل عشق را دیگر باید بهتر از این بلد باشند، نه؟ هانتکهٔ اتریشی هیچ شناختی نه از عشق و نه از زندگی افراد سالخورده ندارد... این فیلم ما را نسبت به هر چه پیرمرد و پیرزن است متنفر می‌کند؛ به‌جای اینکه سمپاتی ما

  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۰

چطور می‌شه یک فیلم در آن واحد هم کاملاً خودبسنده و متکی به خودش باشه و هم به‌شدت دنباله و چکیدهٔ دنیا و فیلم‌های یک فیلمساز؟ هر کسی دیگه بود شاید یک دنبالهٔ پرشور و آه بر فیلم قبلی می‌ساخت؛ اما برگمان شخصیت‌های فیلم ۳۰ سال قبلش رو برمی‌داره و در دنیای جدیدی قرار می‌ده. جالبه؛ یوهان و ماریان به‌نظر

  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۸

برای سومین بار بود که از ۲۰۱۴ تا حالا فیلم رو دیدم؛ هم فیلم کوتاهش رو دیدم هم خودش رو؛ این بار دست فیلمساز برام برملا شد. واقعاً اون شاهکاری که زمانی فکر می‌کردم نبود. ایدهٔ استاد کله‌شق و ضدقهرمان واقعاً خوبه، ولی در اجرا درنیومده؛ تو جزئیات‌ش خیلی ضعف داره. استاده بیخودی

  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۵