بهتر دیدن

روزنوشته‌های فرید ذاکری

۱ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

۲۱:۰۱۱۹
ارديبهشت

حکایت الاغ‌سوار و پیاده

مردی سوار بر الاغ از جاده‌ای می‌گذشت. کسی را دید که خسته و نفس‌بریده با بار‌و‌بنه کنار جاده ایستاده. آن مرد از الاغ‌سوار خواست که او را تا جایی برساند. این‌طور گفت: «ای جوان‌مرد! مرا با الاغت تا جایی برسان.» مرد او را سوار بر الاغ کرد.

کمی که راه رفتند مسافر گفت: «راستی که الاغمان چه الاغ خوبی‌ست!» مرد صاحب الاغ با غضب او را از الاغ به پایین پرت کرد.

وقتی طرف علت را جویا شد، گفت: «وقتی پیاده بودی، می‌گفتی الاغت؛ حالا که سوارت کرده‌ام می‌گویی الاغمان، می‌ترسم آن سوی رودخانه بگویی الاغم. اکنون دور شو که مرا با این الاغ حاجت بسیار است.»

[منبع]

بهتر دیدن

اگه از من بپرسین بزرگ‌ترین میشن‌ات تو زندگی چیه، خواهم گفت: بهتر دیدن... اینجا محفلی‌یه برای مشق‌کردن این مسئله.

لحظه‌نگار
یک‌خط‌نظر
درهٔ من چه سرسبز بود!
جان فورد

یک فیلم بهشتی. جهان فیلم انگار درست در نقطهٔ وسط اسطوره و واقعیت قرار گرفته. آدم‌های فیلم رو که می‌بینیم، در سادگی ولزی‌شون، خداخدا می‌کنیم اگه مردیم تو یه همچین بهشتی سردربیاریم. مادر؛ پدر؛ پسرا؛ دختر؛ کشیش؛ اون دو تا مربی بوکس؛ کارگرا؛ همه و همه. همه‌شون از پس شدیداً خاص و منحصربه‌فردبودن‌شون تبدیل می‌شن به اسطوره. بخصوص مادر و پدر فیلم فوق‌العاده‌ان. حتی عروس خانواده هم خوبه. همه‌چی اندازه. همهٔ کارکترا به‌جا و خوب‌پرداخت‌شده. واقعاً یک شاهکار تمام‌عیاره این فیلم. و عجب عقاید درست‌حسابی و مدرنی درمورد خدا و دین در فیلم موجوده. و عجب در عین احترام به سنت، سمت‌وسوش به جلورفتن‌ـه. و عجب پدر و مادر مسئله‌حل‌کن و کارراه‌اندازی... با همهٔ شوخی‌ها و سربه‌سرگذاشتناشون... این یعنی شخصیت‌پردازی؛ این یعنی آدم‌درست‌کردن تو مدیوم سینما که واقعا نظیرشو شاید فقط تو فیلمای دیگهٔ خود فورد بشه پیدا کرد.

...