بهتر دیدن

روزنوشته‌های فرید ذاکری

۱۸ مطلب با موضوع «تجربیات شخصی» ثبت شده است

۱۸:۰۱۲۷
شهریور

دغدغهٔ خاموش

ترسناک‌ترین چیز این بود که با چشم خود می‌دید «دیگر زنده‌نبودن»ِ آن دغدغهٔ قدیمی را.

و کاملاً لمس می‌کرد این را که چند سال پیش، «حضور»ِ جان‌دارتر و پرشورتری می‌داشت در این وادی...

مواجهه با این واقعیت دردآورترین چیز عالم بود...

۰۱:۱۸۰۵
شهریور

تی‌یاتر آف آب‌سرد!

لحظهٔ آبزورد هفته:

من در حال کل‌کل با مشاورم سر این موضوع که چرا مسعود فراستی حق داشت تو کلاس تحلیل فیلم «ساراباند» به من پرخاش کنه!

تجربیات شخصی

داوطلبانه «گند بزن»!

۱۵:۲۵۱۵
مرداد

داوطلبانه گند بزن! برو؛ شروع کن؛ با این هدف که اصلاً گند بزنی... خراب کنی! یک فاجعه از آن کار به بار آوری...

این جمله‌ای‌ست که از نیل فیوره نویسندهٔ کتاب The Now Habit یاد گرفتم. این کتاب دربارهٔ معضلی به نام «به‌تعویق‌انداختن کارها» یا Procastination هست؛ و به‌نظرم یکی از بهترین برنامه‌های استراتژیک برای مقابله با این مسئله است. که البته فیوره معتقده Procastination مشکل نیست بلکه خودش یک راه‌حل‌ـه؛ فقط مشکل‌ش اینه که یک راه‌حل ناکارآمده. حالا راه‌حل ماست برای چه مشکلی؟ برای مقابله با یک مشکل بزرگ‌تر؛ مشکلاتی مثل کمال‌پرستی، ترس از شکست یا موفقیت! «به‌تعویق‌انداختن» تلاش ماست برای حل‌کردن استرس‌ها و اضطراب‌هامون در انجام کارهایی که به‌نظرمون تهدیدآمیز میاد. من دارم این کتاب رو ترجمه می‌کنم چون می‌دونم «امروز و فرداکردن»ها و «این شنبه شروع می‌کنم...»ها یک مسئلهٔ به‌شدت دامن‌گیر در میان اطرافیان و دوستان خودم و حتی خودم بوده و مطالعهٔ چنین کتابی می‌تونه به‌شدت برای افرادی مثل ما راه‌گشا باشه... و ان‌شاالله برای هر کسی دیگه که در جامعه دامن‌گیر این موضوع شده.

این کتاب علاوه بر استراتژی و مدل ذهنی کلی که ارائه می‌ده، و تاکتیک‌هاش، یک‌سری تکنیک‌های جزئی هم برای مقابله با «به‌تعویق‌اندازی» و شروع به کار داره. یکی‌اش مثلاً اینه که باید دائماً کارها رو شروع کنید. اصلاً درصدد تموم‌کردن هیچ کاری برنیاید. فقط هی به کارهای مختلف نوک بزنید. اصلاً از اول به خودتون بگید من فقط می‌خوام یک خط از این کتاب رو بخونم، یا فقط می‌خوام جاروبرقی رو به برق بزنم، نمی‌خوام بلافاصله جاروزدن رو شروع کنم! و می‌بینید که همین حرکت که به‌ظاهر ممکنه چیزی مثل گول‌زدن مغزتون به‌نظر بیاد، باعث می‌شه مقاومت‌تون نسبت به اون کار برداشته بشه و تا چشم باز کنید ببینید که دارید صفحهٔ بعدی کتاب رو می‌خونید یا یک‌سوم اتاق‌تونو جارو زدید! و حالا دیگه تو دور افتادید و نمی‌شه از برق کشیدتون! (No pun intended!) حالا دست‌نگه‌داشتن از کار سخته...!

(مثل کسی که ممکنه تو یک عروسی شرکت کنه و اول‌ش برای رقصیدن کلاس بذاره ولی بعد که دست‌شو گرفتن و شروع کرد به رقصیدن، حالا می‌بینی هیچ‌کس جلودارش نمی‌شه و یکی باید بیاد دست‌شو بگیره و در خروجی رو نشون‌اش بده!)

تکنیک دیگه‌ای که در این پست می‌خوام بهش اشاره کنم، «داوطلبانه گندزدن»ـه؛ به انگلیسی Making a mess of the Project. این تکنیک برای مقابله با مشکل کمال‌پرستی ارائه شده. آدمی مثل «فرید ذاکری» که از همون اول که پای کیبورد می‌شینه می‌خواد بهترین پست وبلاگی جهان رو بنویسه؛ پستی که تا سال‌ها ازش به‌عنوان تاریخ‌سازترین پست تمام وبلاگ‌های جهان یاد بشه و تاریخ وبلاگ‌نویسی رو به دو قسمت تقسیم کنن؛ قبل از این پست و بعد از این پست!

با چنین تفکری نمی‌شه شاهکار خلق کرد و نتیجه باز هم رضایت‌بخش از آب درنمیاد و می‌بینی که همچنان ازش شکایت داری و راضی نیستی...!

پس بهتره از همون اول این انتظارات رو کنار بذاری و با این تفکر شروع کنی که: «من می‌خوام یک پستی بنویسم که همه بگن عجب پست مزخرف و گندی نوشته! اون لحظه‌ای که داشته این پست رو پابلیش می‌کرده، پیش خودش چی فکر می‌کرده؟!»

با این تفکر اگه شروع کنم، هم پست درواقع به تحقق می‌پیونده و با هر کم و کیفی بالاخره نوشته و پابلیش می‌شه؛ هم فرصت ویرایش و اصلاحش رو در هر مرحله دارم و می‌تونم بعداً بهترش کنم... مهم اون تلقین و مدل ذهنی اولیه است که باهاش شروع می‌کنم؛ اگه اون تفکر اولیه برای گندزدن باشه، مطمئناً نتیجه خیلی بهتر از انتظار درمیاد... قطعاً نتیجه گند نخواهد بود...

۰۳:۱۴۰۸
مرداد

با دیرکرد

۲۸

«کلمات پنجره‌اند یا دیوارند...»

اون سنگی که می‌گفتن حواست نباشه یه روز بدجوری به سرت کوبیده می‌شه، امروز به سرم کوبیده شد.

هیچ‌وقت به حقیربودن کلمات اعتقاد نداشتم. معتقد بودم هر چیزی تو عالم رو بالاخره یه روزی می‌شه با زبان توصیف کرد و حد و مرزشو کشید.

امروز فهمیدم یک زبانی هست که حتی از زبان کلمه و جمله هم پایبندی بهش واجب‌تره.

زبان انسانیت. زبان مهربانی. زبان همدلی. زبان «فهمیدن نیاز طرف مقابل»...

امروز با «دیرکرد» پست روزمو می‌ذارم چون اتفاقی که امروز برام رخ داد به حدی برام هشدار بزرگی بود که تا همین الآن نتونستم از سنگینی‌اش رها بشم. و شاید روزها باید بشینم و فقط به کاری که کردم فکر کنم... مطمئنم بخشیده می‌شم. وقتی خالقی انقدر بخشنده باشه، مطمئنم بنده‌هاش هم «عیب‌پوشی» رو از خالق‌شون یاد می‌گیرن و انجام می‌دن.

من اما درگیر اینم که خودم با چه رویی و چه حالی، اون حرفا رو زدم و حالا باید با چه رویی و حالی، با نتیجه‌اش روبه‌رو بشم...

«مهم نیست ما چی می‌گیم؛ مهم اینه دیگران چی میشنون...»

کلمات پنجره‌اند

(یا دیوارند)

من احساس می‌کنم با کلمات تو بسیار محکوم شده‌ام،
من احساس می‌کنم بسیار قضاوت شده‌ام و طرد شده‌ام؛
قبل از آن‌که بروم باید بدانم:
آیا می‌خواستی همین را بگویی؟

قبل از آن‌که دفاعم را آغاز کنم،
قبل از آن‌که با رنجش یا ترس صحبت کنم،
قبل از آن‌که دیواری از کلمات بسازم،
به من بگو آیا درست شنیده‌ام؟

کلمات پنجره‌اند، یا دیوارند،
آن‌ها ما را محکوم می‌کنند، یا آزاد می‌سازند.
وقتی صحبت می‌کنم یا وقتی می‌شنوم،
باشد که نور عشق از درون من بتابد.

چیزهایی است که نیاز دارم تا بگویم،
چیزهایی که برای من بسیار مهم‌اند،
اگر کلماتم منظور مرا واضح بیان نمی‌کنند،
آیا کمکم خواهی کرد تا راحت باشم؟

اگر به نظر می‌رسد که تو را تحقیر کرده‌ام،
اگر احساس کردی به تو توجه نکرده‌ام،
سعی کن در میان کلماتم بشنوی
احساسات مشترک‌مان را.

روث ببرمیر

تجربیات شخصی
قرار ۳۱ روزه

۲۷

جمعه‌ها با فراستی

۲۳:۵۴۰۶
مرداد

۴ روز بیشتر نمونده. ۴ روز و ۴ پست. و بعد آزادی!

امروز می‌خوام درهم و برهم بنویسم. هر چیزی به ذهنم میاد و این روزا دغدغه‌مه. هدیه به تمام کسایی که منو میشناسن و یواشکی به اینجا سرک می‌کشن تا چیزی درموردم بفهمن که در برخوردهای متقابل هیچوقت نمی‌تونن بپرسن و بیرون بکشن!

۱۹:۴۲۰۵
مرداد

نیاز به چیزها یا شخص‌ها؟

۲۶

نیاز... نیاز به چیز... نه نیاز به شخص...

نیاز به شخص، یعنی وابستگی؛ نیاز به چیز، یعنی نیاز انسانی.

من نیاز به چیزها دارم... نیاز دارم به هوا، غذا، محبت، دیده‌شدن و هزار تا چیز دیگه...

این عادی‌یه و طبیعی.

کسی نمی‌گه که من فردی نیازمند یا ضعیف هستم. چرا؟ صرفاً به این خاطر که تمام احتیاجات فیزیکی و روانی مختص هر بنی‌بشری رو دارم؟ به هر حال، من که خدا نیستم؛ یک انسانم از گوشت و پوست و نورون و عصب! و نیازهای مادی و غیرمادی‌ام باید برطرف بشه تا بتونم «زنده» باشم...

اما نیاز به یک انسان دیگه، هر چند که اون هم بنا به تعریفی میشه گفت «نرمال»ـه، به این معنا که دوروبرمون یا برای خودمون اتفاق میفته، و می‌تونیم به عنوان یک واقعیت جریان‌دار در جامعهٔ انسانی بپذیریم‌ش («نرمال» از این نظر...)، ولی واقعیتی‌یه که مشکلاتی برای هر دو طرف ماجرا ایجاد می‌کنه.

۲۰:۰۲۰۴
مرداد

دیکتهٔ نوشته‌شده

۲۵

نوشتن؛ نوشتن و نترسیدن؛ افشای راز؛ گفتن حرفی که می‌شد نگفت...

شاید سخت باشد، یا آسان. شاید سهل باشد یا ممتنع.

اما چیزی برای مخفی‌کردن نیست...

ممکن است مخاطب را آن‌قدر بد و پلید تصور کنی که نخواهی رموزت را بفهمد...

اما چه رمزی؟ چه رازی؟

در سکوت می‌توان فرمانروایی کرد... می‌توان هیچ نگفت و اجازه داد قوهٔ تخیل مخاطب، فقط بهترین‌ها را در تو فرافکند و پروجکت کند.

یا می‌توان حرف زد و دیکته را نوشت و منتظر تصحیح معلم ماند. معلمی که بیشترین درس‌ها را می‌توان از آنان آموخت؛ مردم...

روشنفکرنماهای بی‌شعور، مخاطب را احمق فرض کرده و تنها برای سطحی‌ترین امیال آن‌ها حساب باز می‌کنند. نمی‌دانند که این باور آن‌هاست که خودش مقدمات حقیقت‌پیداکردن خود را فراهم می‌کند.

هر چه از مردم بخواهی همان می‌شوند. اگر آن‌ها را خنگ و نادان فرض کنی، احمقانه عمل می‌کنند تا تو به پیشگویی‌ات تحقق ببخشی. اما کافی‌ست به ‌آنها به اندازهٔ کافی اعتماد کنی؛ به توان‌شان، به فهم و شعورشان، تا به تو نشان دهند باید حالاحالاها دفتر و قلم‌ت را دم‌دست نگه داری و ازشان نوت برداری و درس بگیری.

۱۸:۰۸۳۱
تیر

یک تمرین ابداعی خودم برای تقویت فن بیان

۲۱

کتاب‌خوندن؛ یا هر متن دیگه‌ای، با صدای بلند...

بهترین تمرین برای گرم‌کردن صداست.

به‌خصوص اگه نحوهٔ خوندن با صداهای نمایشی و دیالوگی و نمایش رادیویی، رنگ‌آمیزی بشه خیلی مفیده...

صدا رو رو پا و سرحال نگه می‌داره...

آدم رو با نحوه‌های مختلف بیان یک جمله آشنا می‌کنه...

وقتی اشتباهات خودت رو تصحیح می‌کنی...

و تصمیم می‌گیری مثلاً تمام «و»ها رو از این به بعد «اُ» بخونی...

ولی ببینی بعضی «و» ها رو نمی‌شه، باید همون «وَ» خوند...

مثلاً «وَ یا»... «اُ یا» خیلی زیبا و چسبنده به‌گوش نمیاد!

تجربیات شخصی
قرار ۳۱ روزه

۲۰

تغییر در عکس‌ها‌ی هفته + رو گرفتن

۲۰:۳۹۳۰
تیر

تغییر در عکس‌ها‌ی هفته

طبق روالی که از هفتهٔ پیش شروع کردیم، امروز قاعدتاً باید بهترین عکس‌هایی که در هفتهٔ قبل در کامپیوتر شخصی‌ام ذخیره کردم رو براتون می‌ذاشتم؛ ولی روال عوض شد... از این به بعد یک گوشه از سایت رو می‌خوام به این بخش اختصاص بدم و در طول هفته هم آپدیت‌ش کنم. حتی گاهی ممکنه چند خطی هم برای هر عکس بنویسم... هنوز نمی‌دونم چه شکلی قراره این کارو انجام بدم، ولی دارم روش کار می‌کنم... Stay tuned !

۱۴:۵۲۲۹
تیر

خونه‌تکونی + درس‌های زندگی (۱)

۱۹

خونه‌تکونی

اگه خونه‌ام به نظرتون به‌هم‌ریخته میاد، بر بزرگی خودتون ببخشید و تحمل کنید. من شما رو از خودم می‌دونم، به همین جهت، زمانی که دارم تغییر دکوراسیون می‌دم هم، مهمون‌هامو محرم خونه‌ام می‌دونم و اجازه می‌دم شاهد این فرآیند باشن... یک تغییراتی دارم می‌دم که دکور خونه گرم و مهمون‌نوازتر بشه؛ یکی از بزرگترین تغییرات اینه که از این به بعد فقط پست‌هایی مثل این پست که کاملاً از زبون خودم و تولید خودمه، جزو «روزنوشته‌ها» حساب می‌شن؛ هر گونه خلاصهٔ نوشتهٔ دیگران (خلاصه‌کتاب) یا نقل گفته‌ها و شعرها و مثل‌های دیگران و یا حتی عکس‌ها، جزو روز«نوشته»ها حساب نمی‌شن! تا امروز چون حساب می‌شدن، اگه یک روزی از قرار ۳۱ روزه رو به‌عنوان مثال صرفاً به یک پست «خلاصهٔ کتاب» اختصاص می‌دادیم، مشکلی نبود؛ ولی از الآن به بعد، فقط پست‌های کاملاً دل‌نوشته و تولید فرید، روزها رو بر من حلال می‌کنن!

تجربیات شخصی
قرار ۳۱ روزه

۱۸

مهارت مشق‌کردن

۲۱:۰۸۲۸
تیر

در ادامهٔ بحث «هنر شاگردی‌کردن»...

یکی از استعدادها یا مهارت‌های نهفته در شاگردی‌کردن، بحث «مشق‌کردن»ـه.

تعریف

مشق‌کردن یعنی هر گونه توشه‌برداری یا فعالیت خارج از تایم کلاس که قراره خود یا نتیجه‌اش در کلاس یا خارج از کلاس به معلم ارائه بشه... و خلاصه به‌نوعی در روند آموزش و یادگیری، تأثیرگذاره و اونو غنی‌تر می‌کنه...




بهتر دیدن

اگه از من بپرسین بزرگ‌ترین میشن‌ات تو زندگی چیه، خواهم گفت: بهتر دیدن... اینجا محفلی‌یه برای مشق‌کردن این مسئله.

لحظه‌نگار
یک‌خط‌نظر
درهٔ من چه سرسبز بود!
جان فورد

یک فیلم بهشتی. جهان فیلم انگار درست در نقطهٔ وسط اسطوره و واقعیت قرار گرفته. آدم‌های فیلم رو که می‌بینیم، در سادگی ولزی‌شون، خداخدا می‌کنیم اگه مردیم تو یه همچین بهشتی سردربیاریم. مادر؛ پدر؛ پسرا؛ دختر؛ کشیش؛ اون دو تا مربی بوکس؛ کارگرا؛ همه و همه. همه‌شون از پس شدیداً خاص و منحصربه‌فردبودن‌شون تبدیل می‌شن به اسطوره. بخصوص مادر و پدر فیلم فوق‌العاده‌ان. حتی عروس خانواده هم خوبه. همه‌چی اندازه. همهٔ کارکترا به‌جا و خوب‌پرداخت‌شده. واقعاً یک شاهکار تمام‌عیاره این فیلم. و عجب عقاید درست‌حسابی و مدرنی درمورد خدا و دین در فیلم موجوده. و عجب در عین احترام به سنت، سمت‌وسوش به جلورفتن‌ـه. و عجب پدر و مادر مسئله‌حل‌کن و کارراه‌اندازی... با همهٔ شوخی‌ها و سربه‌سرگذاشتناشون... این یعنی شخصیت‌پردازی؛ این یعنی آدم‌درست‌کردن تو مدیوم سینما که واقعا نظیرشو شاید فقط تو فیلمای دیگهٔ خود فورد بشه پیدا کرد.

...