شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

شبح‌روشنفکر

روشنفکری عالمی دارد...

آخرین نظرات
  • ۰ نظر
  • ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۴
  • ۰ نظر
  • ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۳

... چراغانی‌ات کنند!

  • ۰ نظر
  • ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰

عکس مال اون فیلم نیست؛ ولی اتمسفر اون فیلمو فکر کنم داره... نظر شما چیه؟

  • ۰ نظر
  • ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۷

یک فیلم بهشتی. جهان فیلم انگار درست در نقطهٔ وسط اسطوره و واقعیت قرار گرفته. آدم‌های فیلم رو که می‌بینیم، در سادگی ولزی‌شون، خداخدا می‌کنیم اگه مردیم تو یه همچین بهشتی سردربیاریم. مادر؛ پدر؛ پسرا؛ دختر؛ کشیش؛ اون دو تا مربی بوکس؛ کارگرا؛ همه و همه. همه‌شون از پس شدیداً خاص و منحصربه‌فردبودن‌شون تبدیل می‌شن به اسطوره. بخصوص مادر و پدر فیلم فوق‌العاده‌ان. حتی عروس خانواده هم خوبه. همه‌چی اندازه. همهٔ کارکترا به‌جا و خوب‌پرداخت‌شده. واقعاً یک شاهکار تمام‌عیاره این فیلم. و عجب عقاید درست‌حسابی و مدرنی درمورد خدا و دین در فیلم موجوده. و عجب در عین احترام به سنت، سمت‌وسوش به جلورفتن‌ـه. و عجب پدر و مادر مسئله‌حل‌کن و کارراه‌اندازی... با همهٔ شوخی‌ها و سربه‌سرگذاشتناشون... این یعنی شخصیت‌پردازی؛ این یعنی آدم‌درست‌کردن تو مدیوم سینما که واقعا نظیرشو شاید فقط تو فیلمای دیگهٔ خود فورد بشه پیدا کرد.

  • ۰ نظر
  • ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۱

کتاب یک‌سری تکنیک‌ها یا به قول خودش «حقه‌ها» برای ارتباط بهتر داره اما چیزی که جاش خالیه یک نگرشه یک استراتژی کلی یک مدل ذهنی. نگاه کتاب به‌شدت سطحی‌یه و در حد توصیه‌های خاله بزرگه می‌مونه. توصیه‌هایی که خیلی روش تحقیق انجام نگرفته و صرفاً تجربیات شخصی نویسنده است که در همین حد بهش نگاه کنی اوکی‌یه به عنوان یه سری توصیه‌ها از یک آدمی که بالاخره ۴۰ سال تجربهٔ ارتباط با جهان اطرافش رو داشته ولی نمی‌شه بیشتر از این بهش تکیه کرد.

  • ۰ نظر
  • ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۰۴:۲۶

این متن، نوشته‌اى است از «جیمز دالتون ترامبو» نویسنده و فیلم‌نامه‌نویس امریکایى؛ که در یکی از گروه‌های تلگرامی خوندم و خوشم اومد. بعضی وقتا تو بعضی گروه‌ها متن‌های خوبی به اشتراک گذاشته می‌شه؛ به‌نظرم اومد با توجه به حال این روزهای من که با یکی از قهرمان‌های زندگیم از نزدیک دیدن کردم، متن و تلنگر مناسبی اومد:

یادم هست پیش از ازدواجم، مدتی با همسرم همکار بودم.

فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیاید.

ناگفته هم نماند که خودم بدم نمی‌آمد که او اینقدر شیفته‌ی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!

ما با هم ازدواج کردیم.

سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همه‌ی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم.

در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جدایی‌مان، چراغِ راهِ آینده‌ی رفتارهایم شده:

-«منو باش که خیال می‌کردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی می‌بینم الآن هیچی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»

امروز که دقت می‌کنم، می‌بینم تقریبا همه‌ی ما در طولِ زند‌گی، به لحظه‌اى می‌رسیم که آدم‌های خاص و افسانه‌اى مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی می‌شوند.

و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برایمان بُت بوده، به طرزِ دهشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.

ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوش‌مان می‌آید، بُت درست کنیم و از آن‌ها «اَبَر انسان» بسازیم و وقتی آن شخصیتِ ابر انسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.

واقعیت آن است که همه، آدم‌های معمولی‌اى هستند.

حتی آن‌هایی که ما ابر انسان می‌پنداریم هم دست‌شویی می‌روند، وقتی می‌خوابند آبِ دهن‌شان روی بالش می‌ریزد، آن‌ها هم دچار اسهال و یبوست می‌شوند، می‌ترسند، دروغ می‌گویند، عرقِ‌شان بوی گند می‌دهد و دهن‌شان سرِ صبح، بوی ....!

بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تئاتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی‌ ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی است!

اولین چاره‌ی کار این بود که از آن‌ها بخواهم «استاد» خطابم نکنند. چون اصولا این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است.

در قدم بعد، سعی کردم ‌بهشان نشان دهم که من هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، نیازهای طبیعی‌ دارم؛ عصبانی می‌شوم، غمگین می‌شوم، گرسنه می‌شوم، دستشویی می‌روم، دست و بالم درد می‌گیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همه‌ی آدم‌ها دارند.

اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:

اول؛ احترام
حتی جلوی پای یک پسربچه‌ی 7 ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ 5 ساله از در عبور کرد.
باید آنقدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند که به مراتب از تو با ارزش‌تر و مهم‌ترند.

و بعد؛ راست‌گویی
به عقیده‌ی من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگ‌تر و انسانی‌تر از راست‌گویی نیست.

اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگ‌ترین سدهایی است که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.

اطرافیان اگر بدانند که ما هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.

این‌هایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوق‌ها هم می‌آید.
به یک ‌دلداده‌ی شیفته باید گفت:

«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می‌بینی، در خلوتش، شامپانزه‌ای تمام‌عیار می‌شود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»

همه‌ی ما آدمیم. آدم‌های خیلی معمولی.

  • ۱ نظر
  • ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۴

فیلم آشغالی بود. هیچی نداشت. نه شخصیت؛ نه انگیزه؛ نه حس؛ ناتوان بود در ایجاد حس. دی‌کاپریو ادای دوست‌داشتن زن و بچه‌شو درمیاورد؛ هیچ دوست‌داشتنی به معنای جدی نبود. و هزار تا مشکل منطقی که فیلمنامه داشت. و واقعاً هم که خرس بهترین بازیگر فیلم بود!

  • ۱ نظر
  • ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۷

چند قسمت اولشو دیدم. با اینکه از همون ۲ قسمت اول به نتیجه رسیده بودم که ضعیفه ولی بنابه‌دلایلی این‌بار دلم می‌خواست فرصت بیشتری به یک سریال بدم. ۵ و نیم قسمت به زور باهاش جلو رفتم. خیلی چرت‌وپرت بود. همه مقوا بودن. نه بازی خوب داشت؛ نه قاب‌بندی‌ها درست و تأثیرگذار بودن. قصه هم هیچی نداشت. هر سکانس حداکثر یک گزاره یا خبر رو به بیننده منتقل می‌کرد و هیچ جزئیات انسانی و ویژگی‌ها و ریزه‌کاری‌های رفتاری باورپذیر و آدمیزادی نداشت. سکانس‌های کوتاه و بی‌حس‌وحال؛ فضای بی‌روح و دیجیتال و افسرده. نه دوست‌دختر بود؛ نه تجربه. هیچی نبود. حیف وقت! از پشت شیشه‌های پنجره نماگرفتن و نورپردازی مینی‌مال و ادایی، هیچی به من نمی‌ده. تو لانگ‌شات حس‌درآوردن کار هر کسی نیست. باید کلوزآپ بگیری و بتونی حس در من ایجاد کنی. وقتی نمی‌تونی، به کاراکترای خودت نزدیک نمی‌شی تا مسئله‌نداشتن‌ات لو نره...

  • ۰ نظر
  • ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۱
  • ۰ نظر
  • ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۳