شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

شبح‌روشنفکر

روشنفکری عالمی دارد...

آخرین نظرات
آیا باید از موانع جُست؟

انسان همچنان که نفس می‌کشد، می‌خواند. هنگامی‌که دنیای عظیم خوانندگان را مشاهده می‌کنیم، چنین به‌نظرمان می‌رسد که خواندن یک احتیاج جسمی‌ست.

صبح است؛ موقع صرف چای است؛ تمام اهل خانه را می‌بینیم که به خواندن مشغول‌اند. در قطار و اتوبوس با چنین منظره‌ای روبه‌رو می‌شویم. ظهر کتاب جای روزنامه را می‌گیرد. این کتاب‌ها حُسن‌ها و عیب‌های هر یک از ماها را برای ما کشف می‌کنند.

ترغیب‌کردن و منع‌کردن

بنا بر آنچه گفته شد کتاب‌خواندن کاری طبیعی‌ست. اگر می‌بینیم که طفل کتاب‌به‌دست به‌دنیا نمی‌آید، این نکته چیزی از درستی مطلب نمی‌کاهد؛ چه او بلافاصله در دنیایی از حروف و اشارات غوطه‌ور می‌شود.

البته او بلافاصله از این اشارات سردرنمی‌آورد، امّا رمز آن‌ها را خیلی سریع‌تر از آن کشف می‌کند که پدران و مادران تصور می‌کنند.

مطالعه، قبل از هر چیز ما را از تنهایی درونی خارج می‌کند و رابطه‌ای بین ما و دیگران برقرار می‌سازد.

هنگامی که به کتابخانهٔ خود می‌نگرم، پس از دقیقه‌ای تأمل، منظره‌ای شگفت‌آور در برابر چشمانم گشوده می‌شود و غلغلهٔ حیات در تمام کتاب‌ها حلول می‌کند؛ حکیم و دانشمند، منتقد و متفکر، یکی‌یکی به میدان می‌آیند و حاصل افکار و مطالعات خود را به من عرضه می‌دارند.

چند ساعت را در مصاحبت همدیگر می‌گذرانیم؛ گاهی هم به جدال برمی‌خیزیم؛ امّا حاصل این کشمکش خاموش ما را به اسراری تازه واقف می‌سازد.

همهٔ مردم چیزی می‌خوانند.

آیا این رحمت است یا زحمت؟

امروز دریای کتب، توده‌های بزرگ انسانی را با ذوق‌ها و تمایلات مختلف و بی‌شمارشان در خود فرو می‌برد.

مطالعه در برابر احتیاج روزافزون مردم به تأثر، تفکر، شناختن، ازخودفارغ‌شدن و شاید مهرورزیدن که واقعیت‌های روزمره اسباب آن را فراهم نمی‌کنند، قرار گرفته است، که هیچ‌گاه سیراب نمی‌شود.

موج شراب و موجهٔ آب بقا یکی‌ست هر چند پرده‌هاست مخالف، نوا یکی‌ست
هر موج ازین محیط «انا البحر» می‌زند گر صد هزار دست برآید، دعا یکی‌ست
خواهی به کعبه رو کن و خواهی به سومنات از اختلاف راه چه غم، رهنما یکی‌ست
این «ما» و «من» نتیجهٔ بیگانگی بود صد دل به یکدگر چو شود آشنا، یکی‌ست
در کام هر که محو شود در رضای دوست با نی‌شکر، حلاوت تیر قضا یکی‌ست
در چشم پاک‌بین نبود رسم امتیاز در آفتاب، سایهٔ شاه و گدا یکی‌ست
پروای سرد و گرم خزان و بهار نیست آن را که همچو سرو و صنوبر قبا یکی‌ست
بی ساقی و شراب، غم از دل نمی‌رود این درد را طبیب یکی و دوا یکی‌ست
هر چند نقش ما یک و از دیگران شش است نومید نیستیم ز بردن، خدا یکی‌ست
دانند عاقلان که ظفر در رکاب کیست هر چند دانه بی‌عدد و آسیا یکی‌ست
از حرف خود به تیغ نگردیم چون قلم هر چند دل دو نیم بود، حرف ما یکی‌ست
صائب شکایت از ستم یار چون کند؟ هر جا که عشق هست، جفا و وفا یکی‌ست

[لینک]

هر چقدر بتونی از آدمای عام‌تر، درسای بیشتری بگیری، روشن‌فکرتری.

  • ۰ نظر
  • ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۱

۰) مقدمه

همهٔ مردم چیزی می‌خوانند. امروز دریای کتب، توده‌های بزرگ انسانی را با ذوق‌ها و تمایلات مختلف و بی‌شمارشان در خود فرو می‌برد. مطالعه در برابر احتیاج روزافزون مردم به تأثر، تفکر، شناختن، ازخودفارغ‌شدن و شاید مهرورزیدن که واقعیت‌های روزمره اسباب آن را فراهم نمی‌کنند، قرار گرفته است، که هیچ‌گاه سیراب نمی‌شود.

  • ۰ نظر
  • ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۸

چون:

۱ـ یه جور سرگرمی‌یه.

۲ـ حافظهٔ آدمیزاد (حداقل اکثریت‌مون) چندان خوب نیست و با گذر زمان بخش زیادی از مطالب رو فراموش می‌کنیم؛ و فرصت این رو هم که دوباره کل کتاب رو بخونیم نداریم.

  • ۰ نظر
  • ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۴

۲۱ سالگی شاید ویژگی‌های زیادی داشته باشد؛ ولی یکی از ویژگی‌های آن این است که، اگر سال شمسی «۲۱سال‌تمام‌»شدن‌تان را، در نظر بگیرید؛ دو رقم آخرش به شما می‌گوید در تاریخ میلادی چه سالی به دنیا آمدید!

مثلاً من که متولد ۱۳۷۲ هستم، در تیر سال ۱۳۹۳، ۲۱ سالم تمام شد. پس من متولد سال ۱۹۹۳ میلادی هستم. دو رقم آخرش را از سال ۲۱ساله‌شدن‌ام می‌فهمم؛ دو رقم اول هم با یک تخمین سطحی به دستم می‌آید! قطعاً من متولد ۲۰۹۳ نمی‌توانستم باشم چون هنوز نرسیده! متولد ۱۸۹۳ هم که نبودم چون خیلی دور است! پس با پروسهٔ خطا و حذف (elimination) به ۱۹۹۳ می‌رسیم.

حالا نوبت شماست؛ چه سال شمسی ۲۱ ساله شدید یا می‌شوید؟ از طریق آن، سال تولد میلادی‌تان را به‌دست بیاورید و اینجا بنوسید.

  • ۰ نظر
  • ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۳

۱ـ اتفاقی که در تهران افتاد، چه درس‌هایی داشت؟ از واکنش‌های مضحک و خنده‌دار، که طبق معمول زیاد بود شروع کنیم. من دیگه عادت کردم که گوشم رو نسبت به این‌گونه پدیده‌ها ببندم؛ اینجوری سردردش کمتره. یکی از مطالب مضحک، عدم درکی بود که از نحوهٔ پوشش صداوسیما اتفاق افتاد. از اونجایی که «خوابیده رو می‌شه بیدار کرد، ولی خودبه‌خواب‌زده رو نه»، دیگه یاد گرفتم با چنین اشخاصی خیلی بحث نکنم، چون مثل «آب در هاون کوبیدن»ـه؛ «نرود میخ آهنین بر سنگ»! از اونجایی که من حوصله‌شو نداشتم، یک دوست متممی باتجربه‌تر و باسوادتر از من، این مطلب (کلیک) رو در جواب اون افراد نوشت.

  • ۰ نظر
  • ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۸