بهتر دیدن

روزنوشته‌های فرید ذاکری
۰۹:۰۲۰۲
مهر

آغاز دوبارهٔ «بهتر دیدن»

سلام. از امروز وبلاگ رو به طور جدی دوباره شروع می‌کنم! سعی می‌کنم تحت هر شرایطی هر روز حداقل چند خط بنویسم... «کار نیکوکردن از پُرکردن است»... برنامه‌های جالب دیگه‌ای مثل پادکست هم برای وبلاگ درنظر گرفتم که امیدوارم خوشتون بیاد. بریم که داشته باشیم!

مخاطب داریم...!

۱۸:۰۱۲۷
شهریور

دغدغهٔ خاموش

ترسناک‌ترین چیز این بود که با چشم خود می‌دید «دیگر زنده‌نبودن»ِ آن دغدغهٔ قدیمی را.

و کاملاً لمس می‌کرد این را که چند سال پیش، «حضور»ِ جان‌دارتر و پرشورتری می‌داشت در این وادی...

مواجهه با این واقعیت دردآورترین چیز عالم بود...

روح و روان

انجام می‌دهم، حتی...

۱۸:۳۵۲۵
شهریور

موج ننوشتن‌م رو امروز به‌هم می‌زنم. با یکی از این متن‌های بی‌نام‌ونشان تلگرامی. که به نظرم متن بدی نیست...

یک دوستی هست که تنها راه ارتباطش با دیگران در یک گروه تلگرامی، فرستادن همین متن‌هاس. تو گروه آدم‌های دیگه میان و حرف‌هاشونو می‌زنن و این رفیق ما به جای پاسخ مستقیم به کسی یا فیدبک‌دادن، غیرمستقیم یک پیامی می‌ذاره که یا به حال و هوا می‌خوره یا نمی‌خوره. فکر نکنم منظوری داشته باشه یا خیلی روش فکر بکنه، ولی خواسته یا ناخواسته این متن‌ها کار خودشونو می‌کنن. یه جورایی مثل فال حافظن! به موقعیت‌های زیادی می‌خورن و خلاصه می‌شه از هر ظنی یارشون شد! یا حداقل ظن‌های زیادی رو کاور می‌کنن...!

  

روزم را خوب شروع می‌کنم، حتی اگر شروعش بکشد به ظهر.
حتی اگر پاهایم سنگین بود قدم برمی‌دارم. حتی اگر قدم‌هایم لرزان بود، هر قدم را با ضرب به زمین می‌کوبم.
حتی اگر مسیر یک مسیر آشنای لعنتی بود از آن می‌گذرم و با آن خاطره‌سازی جدید می‌کنم.
آدم‌های نصف‌نیمهٔ بلاتکلیف را زیر پا می‌گذارم.
حتی اگر پایم به سنگِ خاطره‌ای گیر کرد و افتادم،
حتی اگر خاکی شدم،
دوباره بلند می‌شوم،
گرد و خاک گذشته را از روی لباسم می‌تکانم و ادامه می‌دهم.
می‌روم در یک کافه، روبروی یک پنجرهٔ تازه،
روبروی یک آدم تازه می‌نشینم.
حتی اگر جای زخم‌هایم می‌سوخت،
صبر می‌کنم.
غمم را به آغوش می‌کشم.
گوش به حرف‌های تازه می‌دهم،
حرف‌های تازه می‌زنم،
و ادامه می‌دهم...
واقعیت زندگی همین است.

۱۴:۰۷۰۵
شهریور

۱۴:۰۲

بنویس! هیچی نمی‌شه...

بنویس! مخاطب نداری! در حد صفر! (از تعداد آمار و کامنت‌ها معلومه...)

پس بنویس! بی‌خیال همهٔ عواقب!

انقدر حساب و کتاب نکن!

یه چند خطی چرت‌وپرت بنویس و بعد پاک کن!

هر چی به ذهنت رسید بنویس و اگه دیدی خیلی فاجعه است موندنش رو بلاگ، پاکش کن!

ولی اول بنویس!

اول بنویس ها!

گندترین پست عالم رو باید به اسم ما بزنن...

پس بنویس...!

۰۱:۱۸۰۵
شهریور

تی‌یاتر آف آب‌سرد!

لحظهٔ آبزورد هفته:

من در حال کل‌کل با مشاورم سر این موضوع که چرا مسعود فراستی حق داشت تو کلاس تحلیل فیلم «ساراباند» به من پرخاش کنه!

۱۴:۱۷۲۶
مرداد

از ماست که بر ماست...

ما آدما برای خودمون مشکل می‌سازیم و بعد براش راه‌حل پیدا می‌کنیم. برای مشکلی که خودمون عامل ایجادش هستیم، راه‌حل پیدا می‌کنیم!

به قولِ

نوشته‌اى از «دالتون ترامبو» نویسندهٔ آمریکایى

از من یک «ابرانسان» نساز!

۰۰:۲۴۲۴
مرداد

این متن، نوشته‌اى است از «جیمز دالتون ترامبو» نویسنده و فیلم‌نامه‌نویس امریکایى؛ که در یکی از گروه‌های تلگرامی خوندم و خوشم اومد. بعضی وقتا تو بعضی گروه‌ها متن‌های خوبی به اشتراک گذاشته می‌شه؛ به‌نظرم اومد با توجه به حال این روزهای من که با یکی از قهرمان‌های زندگیم از نزدیک دیدن کردم، متن و تلنگر مناسبی اومد:

یادم هست پیش از ازدواجم، مدتی با همسرم همکار بودم.

فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیاید.

ناگفته هم نماند که خودم بدم نمی‌آمد که او اینقدر شیفته‌ی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!

ما با هم ازدواج کردیم.

سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همه‌ی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم.

در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جدایی‌مان، چراغِ راهِ آینده‌ی رفتارهایم شده:

-«منو باش که خیال می‌کردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی می‌بینم الآن هیچی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»

امروز که دقت می‌کنم، می‌بینم تقریبا همه‌ی ما در طولِ زند‌گی، به لحظه‌اى می‌رسیم که آدم‌های خاص و افسانه‌اى مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی می‌شوند.

و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برایمان بُت بوده، به طرزِ دهشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.

ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوش‌مان می‌آید، بُت درست کنیم و از آن‌ها «اَبَر انسان» بسازیم و وقتی آن شخصیتِ ابر انسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.

واقعیت آن است که همه، آدم‌های معمولی‌اى هستند.

حتی آن‌هایی که ما ابر انسان می‌پنداریم هم دست‌شویی می‌روند، وقتی می‌خوابند آبِ دهن‌شان روی بالش می‌ریزد، آن‌ها هم دچار اسهال و یبوست می‌شوند، می‌ترسند، دروغ می‌گویند، عرقِ‌شان بوی گند می‌دهد و دهن‌شان سرِ صبح، بوی ....!

بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تئاتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی‌ ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی است!

اولین چاره‌ی کار این بود که از آن‌ها بخواهم «استاد» خطابم نکنند. چون اصولا این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است.

در قدم بعد، سعی کردم ‌بهشان نشان دهم که من هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، نیازهای طبیعی‌ دارم؛ عصبانی می‌شوم، غمگین می‌شوم، گرسنه می‌شوم، دستشویی می‌روم، دست و بالم درد می‌گیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همه‌ی آدم‌ها دارند.

اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:

اول؛ احترام
حتی جلوی پای یک پسربچه‌ی 7 ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ 5 ساله از در عبور کرد.
باید آنقدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند که به مراتب از تو با ارزش‌تر و مهم‌ترند.

و بعد؛ راست‌گویی
به عقیده‌ی من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگ‌تر و انسانی‌تر از راست‌گویی نیست.

اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگ‌ترین سدهایی است که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.

اطرافیان اگر بدانند که ما هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.

این‌هایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوق‌ها هم می‌آید.
به یک ‌دلداده‌ی شیفته باید گفت:

«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می‌بینی، در خلوتش، شامپانزه‌ای تمام‌عیار می‌شود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»

همه‌ی ما آدمیم. آدم‌های خیلی معمولی.

۲۳:۲۴۲۱
مرداد

اهمیت «دونستن زبان» در تماشای فیلم

فیلمی که زبونشو ندونی، راحت‌تر می‌تونه تو رو گول بزنه تا فکر کنی دغدغهٔ حرف و شعارهایی که می‌ده رو واقعاً داره. چون وقتی زبان رو بلد نیستی، تقریباً نیمی از لحن بیان‌شو نمی‌فهمی و جزئیات و ظرافت‌های کلامی رو نمی‌تونی بفهمی. فقط با عنصری به اسم متن زیرنویس یا صدای دوبله طرفی و برات مهم نیست که خود کلمات این متن و نحوهٔ بیان‌ش در زبان اصلی فیلم یعنی نصف قضیه؛ شاید حتی بیشتر از نیم قضیه...

اصلاً این حرفه با این کلمات در این زبان خاص و با این لحن مشخصی که این بازیگر داره اداش می‌کنه و زبان تن‌ش، می‌تونه منو مجاب کنه به پذیرش و باور؟ من باور می‌کنم این بابا درد داره؟ یا شاده؟ یا عاشقه؟ فقط به شعار این چیزا نیست که. باید تو تمام این جزئیات من باورم بشه و با باور من کار کنه.

وقتی زبون‌شو نمی‌فهمم مجبورم رجوع کنم به ترجمه؛ حجاب زیرنویس، حجاب دوبله و حجاب ترجمه. اینا می‌شن سپر بلای فیلم و به کمکش میان و براش هویتی و فضایی می‌سازن که آدم زودتر خر بشه؛ ولی واقعیت یک چیز دیگه‌اس.

تو توی ترجمه (حالا چه به‌صورت دوبله چه زیرنویس) فقط یه سطح شعاری از فضای کلامی روایت و فیلم سرت می‌شه. اگه طرف می‌گه: عشق! این عشقه تو ترجمه یه‌جور دیگه می‌شه و بهتر از اصل درمیاد؛ که تو می‌گی: «آره؛ عشق!»

ولی اگه به زبانش و البته فرهنگ اون زبان مسلح بودی می‌فهمیدی که تو این‌جا (مثلاً سوئد) عشقو این‌طوری نمی‌گن؛ این بیشتر وابستگی‌یه تا عشق؛ یا هوسه؛ یا یه چیز دیگه‌اس؛ خلاصه عشق نیست.

این می‌شه که آدم گول حجاب‌ها رو می‌خوره و جاهای خالی رو به خوبی و پاکی خودش پُر می‌کنه و فکر می‌کنه خبری‌یه. درحالی‌که در اصل اون اثر اون خبره نبوده و طرف گول خورده.

اگه حرف من رو قبول ندارید، از زبان یک نویسندهٔ مشهور آمریکایی بشنوید:

«اخیراً برت ایستون الیس نویسندهٔ رمان‌های معروفی چون «روانی آمریکایی» اعلام کرده که مدتی پیش با تعدادی از تهیه‌کنندگان اجرایی (Executive Producers) بتمن شام خورده و آن‌ها از مشکلات متعدد فیلمنامه گلایه داشته‌اند.

اما استودیو در مقابل گفته که به این مسائل اهمیت نمی‌دهد چون باید با بتمن چندصد میلیون پول دربیاورد و بیش از ۷۰٪ تماشاگران اصلاً فیلم را به زبان انگلیسی نمی‌بینند و از جزئیات داستان سردرنمی‌آورند!»

۰۶:۵۵۱۹
مرداد

هنر «گندزدن»!

من همیشه شعارم تو زندگی اینه: «هر کاری رو به گندترین روشی که می‌تونی بکن!»

فقط با یک تفاوت:

«سعی کن به مرور استاندارد گند‌زدن‌ات رو بالا ببری...

به حدی‌که گندزدن تو مساوی چیزی باشه که دیگران باید مدت‌ها براش تلاش کنن!»




بهتر دیدن

اگه از من بپرسین بزرگ‌ترین میشن‌ات تو زندگی چیه، خواهم گفت: بهتر دیدن... اینجا محفلی‌یه برای مشق‌کردن این مسئله.

لحظه‌نگار
یک‌خط‌نظر
درهٔ من چه سرسبز بود!
جان فورد

یک فیلم بهشتی. جهان فیلم انگار درست در نقطهٔ وسط اسطوره و واقعیت قرار گرفته. آدم‌های فیلم رو که می‌بینیم، در سادگی ولزی‌شون، خداخدا می‌کنیم اگه مردیم تو یه همچین بهشتی سردربیاریم. مادر؛ پدر؛ پسرا؛ دختر؛ کشیش؛ اون دو تا مربی بوکس؛ کارگرا؛ همه و همه. همه‌شون از پس شدیداً خاص و منحصربه‌فردبودن‌شون تبدیل می‌شن به اسطوره. بخصوص مادر و پدر فیلم فوق‌العاده‌ان. حتی عروس خانواده هم خوبه. همه‌چی اندازه. همهٔ کارکترا به‌جا و خوب‌پرداخت‌شده. واقعاً یک شاهکار تمام‌عیاره این فیلم. و عجب عقاید درست‌حسابی و مدرنی درمورد خدا و دین در فیلم موجوده. و عجب در عین احترام به سنت، سمت‌وسوش به جلورفتن‌ـه. و عجب پدر و مادر مسئله‌حل‌کن و کارراه‌اندازی... با همهٔ شوخی‌ها و سربه‌سرگذاشتناشون... این یعنی شخصیت‌پردازی؛ این یعنی آدم‌درست‌کردن تو مدیوم سینما که واقعا نظیرشو شاید فقط تو فیلمای دیگهٔ خود فورد بشه پیدا کرد.

...