شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

شبح‌روشنفکر

روشنفکری عالمی دارد...

آخرین نظرات

فید پیشرفته‌تر RSS برای وبلاگ و حل مشکل لودنشدن تصاویر در فید


http://fetchrss.com/rss/59ee0c948a93f8360e8b4567902753901.atom

...

بله! ما به تلگرام هم پیوستیم:

https://t.me/shebroshan

اگر اینجوری راحت‌ترین، اینجوری دنبال‌مون کنین!

خبرهای خوبی در راهه...

تابحال جزیره‌ای از این نزدیک‌تر به ساحل دیده بودین؟!

در علوم روان‌شناسی ارتباط، زیرشاخه‌های مختلفی وجود داره... یکی از زیرشاخه‌های عام‌تری که بهش پرداخته می‌شه و به‌خصوص در اینترنت و یوتیوب طرفداران زیادی داره، بحث «مُخ‌زنی» هست؛ که البته بیشتر برای مخاطب نر تولید محتوا می‌کنه و حقه‌ها و تاکتیک‌هایی برای به‌دست‌آوردن دل ماده‌گان ارائه می‌ده!

یکی از تاکتیک‌های این زیرشاخه اسمش هست: Push & Pull. ایدهٔ پشت این تکنیک اینه؛ برای اینکه در یک معاشرت شبانه، توی یک می‌خانه یا کافه، بتونی جنس مخالف رو راضی کنی که باهات رابطه داشته باشه، راهش این نیست که فقط بهش تأییدیه بدی و شنوندهٔ خوبی برای حرفاش باشی... یا برعکس، از موضع قدرت فقط بهش دستور بدی و همه‌جوره اونو به زیر سلطهٔ خودت بکشی... بلکه باید این ۲ روش رو با هم مخلوط کنی و به‌موقع از هر کدوم استفاده کنی. یک‌جور صداقت و جوانمردی هم در این نوع رابطه هست که تعادل خوبی داره...

لغت Push به معنای هُل‌دادن به عقب و Pull به معنای کشیدن به سمت خود هستش. ما در یک ارتباط باید بدونیم کِی دست از کشیدنِ طرف مقابل به سمت خودمون برداریم و حالا یا با لحنی که توش شیطنته یا هر چی، یک طعنه یا توهین کوچیک و زیرپوستی بهش بکنیم که زیادم با توجه به تعریف‌های قبلی‌مون فکر نکنه خبری‌یه! و بعد، در خود این هُل‌دادن هم باز باید بدونیم کِی ازش دست بکشیم که طرف به‌کل نذاره و بره!

در جامعه از طرف والدینِ سلطه‌گر یا رؤسا و کارفرماهای زورگو یا مراجع قدرت دیگه، فقط Push نصیب خیلی از ماها شده... گاهی افراد به‌حدی در این روابطی که فقط عقب‌راندن درش بوده زندگی کردن، که برای جبران‌اش مجبور می‌شن به محیط یا افرادی پناه ببرن که از اون‌ور بوم افتادن؛ یعنی فقط Pull می‌کنن و حمایت و ساپورت بی‌قیدوشرط بهشون می‌دن... این روابط هم به همون اندازه می‌تونن خطرناک باشن، چون در این حمایت کور، جای یک‌جور نیروی نقادانه‌ای که بتونه ضعف‌ها رو هم نشون بده تا فرد بتونه هر چه سریع‌تر برطرف‌شون کنه، به‌شدت خالی‌یه... بهترین میکس رابطه، نسبت مساوی‌یی از انتقاد و حمایت، Push و Pull ه...

قبل از حفاری و کشف آثار باستانی... مهم‌ترین کاری که برای دفاع از تمدن خود انجام می‌دهید این است که خودتان متمدن باشید...

سن لورن

«روانی» هیچکاک (۱۹۶۰) فیلمی بود که به‌شدت در فرهنگ عامهٔ آمریکایی نفوذ کرد. در ۵۰ سالی که از ساخت‌ش می‌گذره، هم فیلم درادامه‌اش ساختن، و هم فیلم تحت‌تأثیرش ساختن... بنابراین وقتی سریال «مُتلِ بِیتْز» (۲۰۱۳) رو گذاشتم ببینم، انتظارام کاملاً پایین بود... امّا چیزی که باهاش مواجه شدم شوکه‌ام کرد. هیچ‌کس نمی‌تونه با هیچکاک رقابت کنه، ولی تو این دوره‌زمونه بتونی یک همچین سریال خوش‌فرم و خوش‌قصه‌ای بسازی، اونم با اقتباس از «استاد»... و بتونی مخاطب امروزی رو با «تعلیق» آشنا نگه داری، خیلی حرفه...

بازی ورا فارمیگا در نقش «نورما» فوق‌العاده است؛ فردی هایمور (همون پسرکوچولویی که تو «چارلی و کارخانهٔ شکلات‌سازی» باهاش آشنا شدیم و الآن برای خودش جوونی شده...) هم انتخاب خوبی‌یه برای «نورمن»، هم بازیش خوبه... شخصیت‌های فرعی مثل «دیلن» و «اما» هم خیلی خوب درمیان و در طول تمام فصل‌ها، در کنار ۲ شخصیت اصلی جلو میان و شخصیت‌پردازی می‌شن... و بازی‌هاشون هم خوبه.

امّا سؤالی که برای خیلی‌ها ممکنه پیش بیاد اینه که این سریال چقدر به رمان یا فیلم «سایکو» نزدیکه؟ آیا باید انتظار یک اقتباس موبه‌مو از فیلم هیچکاک رو داشته باشیم یا نه؟ جواب اینه که، این سریال ۵ فصل داره. هر فصل‌اش از ۱۰ قسمت ۴۵ دقیقه‌ای تشکیل شده. ۴ فصل اول که هیچی؛ تازه در فصل ۵مش کمی تنه به وقایع «روانی» هیچکاک زده می‌شه؛ فقط «تنه»، و خوشبختانه توی دام بازسازی موبه‌موی اثر هیچکاک نمیفته (برخلاف گاس ون سنت که این اشتباه رو مرتکب شد...)

اتفاق و این تغییراتی که در فصل ۵ میفته، تفاوت شخصیت «ماریون» سریال با فیلم هیچکاک، و شباهت‌های بعضی نماها در عین تفاوت‌های اساسی‌یی که دارن... همه و همه می‌تونست در «اجرا» یک فاجعهٔ به‌تمام‌معنا ازآب‌دربیاد... ولی اتفاق جالب اینه که تمام این شباهت‌ها و تفاوت‌ها اصلاً در اجرا بد درنیومدن... و جالب اینجاست که سریال، به شخصیت‌هایی که خودش ساخته بیشتر پای‌بنده، تا شخصیت‌هایی که ممکنه مخاطبا با «روانی» یک تصور دیگری ازشون داشته بوده باشن... چون ۴ فصل با این شخصیت‌های خاص ما جلو اومدیم... مادر اینجا خیلی با مادر «روانی» فرق داره... نورمن فرق اساسی داره (از سن‌اش بگیرید تا کل وجوه شخصیتی‌اش)... و قصه در اواخر دههٔ ۵۰ اتفاق نمیفته، بلکه مالِ امروزه... پس همهٔ اینا، اگر نمی‌انجامید به تغییرات اساسی نسبت به «سایکو» جای تعجب داشت...

ولی یک چیز دیگه هم جای تعجب می‌داشت؛ شاید بیشتر جای اعتراض. چه‌چیزی؟ اگر تمام این تغییرات، در بافت این روایت امروزی از دنیای «نورمن» و مادرش، چفت نمی‌شد... و به‌نظر رابطهٔ نورمن با مادرش لوس و غیرقابل‌باور می‌رسید... ولی این اتفاق نمیفته... و فیلمنامه و بازی‌ها و فرم تصویری کار همه و همه موفق می‌شن ما رو با این ماجرا همراه کنن و حس‌های ما رو به‌درستی به جنب و جوش دربیارن... این دستآورد بزرگی‌یه...

ویدیویی درست کردم از صحبت‌های مسعود فراستی تو یکی از برنامه‌های هفت. موضوعش میزانسن در سینماست، و به‌طور دقیق‌تر میزانسن در یک سکانس از فیلم «فریادها و نجواها» اثر اینگمار برگمان بزرگ... صحبت‌های فراستی رو با صحنه‌هایی که درموردشون حرف زده، میکس کردم؛‌ جالب شده... امیدوارم خوشتون بیاد...

برگمان چرا این نمای وسط را به ما نمی‌دهد؟

لینک یوتیوب

اگه بخواین به بدمزه‌ترین خوردنی که در عمرتون چشیدین، فکر کنین، چه غذاهایی، چه طعم‌هایی به ذهن‌تون خطور می‌کنه؟ بدترین، منزجرکننده‌ترین غذایی که حتی ممکنه حالتون رو هم بد کرده باشه چی بوده؟ جواب من این اواخر خیلی ساده است: لواشک شکلاتی!

حدود دو هفته پیش، یک بسته از این لواشک‌هایی که در سایز شکلات بسته‌بندی می‌کنن، خریده بودم. انتظار نداشتم شکلات تحویل بگیرم، قبلاً این لواشک‌های جیبی رو مامانم از مشهد آورده بود و طعم‌شونو پسندیده بودم و مدت‌ها تو فکر تهیهٔ تعداد بیشتری ازشون بودم. یک بسته از این بسته‌هایی که توش یه خروار شکلات می‌ریزن! درشو باز کردم که بریزمش تو یه ظرف بزرگ‌تر، که اتفاقاً توی اون ظرف با یک سری شکلات‌های صرفاً شکلات هم‌جوار می‌شدن!

بسته رو که خالی کردم، افتادن‌شو دیدم؛ تفاوت‌ش با سایر لواشک‌ها توجهتو به خودش جلب می‌کرد. این یکی به کل با بقیه متفاوت بود؛ اندازه‌اش بزرگ‌تر بود، رنگش برخلاف اونای دیگه که زرد بودن قرمز بود، و عکسی که روش بود و شکل بسته‌اش فرق داشت. آقا ما رو میگی؟ به هوای اینکه این لابد جایزه‌شه، یه چیز فوق‌العاده‌تری از بقیه است که انقدر تافتهٔ جدابافته‌اش کردن، با هزار ذوق و شوق اونو باز کردیم.

بازش که کردم، خبر نداشتم چه سرنوشتی در انتظارمه. چیزی که توش بود رو درآوردم، گذاشتم تو دهنم... گاز اولو که زدم... چشم‌تون روز بد نبینه... من نمی‌دونم کدوم شیرپاک‌خورده‌ای تو این شرکت لواشک‌سازی اولین بار این ایده رو مطرح کرد؟ و کدوم مسئول انقدر نادون بود که نه‌تنها درمورد ادامهٔ همکاری با این فرد تردید نکرد، بلکه رسماً اجازه داد کارخونه‌اش به ننگ تولید چنین محصول خنده‌داری آغشته بشه؟

می‌دونید منظورشون چی بود دیگه؟ پیام پشت این کار؟ ما عادت داریم لواشک‌ها رو در سایزهای بزرگ‌تر و کشیده‌تری ببینیم؛ یا به صورت خیلی شفاف در سایزهای بزرگ از دم‌در سوپرمارکت‌های بین‌راهی آویزون‌شده دیدیم‌شون؛ یا اگه خیلی باکلاس بودن، تو بسته‌های غیرشفاف کوچک‌تر با عکس‌های آلبالو و انار و خلاصه هر میوه‌ای که در تولید اون لواشک نقش کلیدی رو ایفا می‌کرده... معمولاً در سایزی که این لواشک‌های جدید دارن، عادت به دیدن شکلات داریم؛ معمولاً فقط شکلات‌ها این‌حد کوچک هستن که تو «جیب جا می‌شن»...! این دوستان ایده‌پرداز لواشکی ما هم احتمالاً قصد داشتن این لینک بین شکلات و لواشک رو برای ما تداعی کنن...

ولی اصلاً کار خوبی نکردن... بعضی چیزها واقعاً با همدیگه میکس نمی‌تونن بشن... طعم این لواشکی که دورش یک لایه از کاکائو چیده شده و مثل ساندویچ اونو تحت احاطهٔ خودش درآورده بود، تا مدت‌ها از خاطرم نمی‌ره... شاید این نکته‌ٔ خوبی باشه، به‌هرحال من تا آخر عمرم این برند رو با این طعم مزخرفی که بهم هدیه داد به خاطر می‌سپرم... حالا شما بگید، آیا چیزی به اسم تبلیغ منفی وجود داره؟